تبليغاتX
همکنون

همکنون...

 

- چرا نه؟
- چرا؟
- نمیدونم...
- شاید...
- یعنی...
- مطمئن باش .
- باشم...
- اره
- آره؟
- فکر کن !
- شاید...
- فکر کن!
- شاید...

همکنون...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:54  توسط همکنون...   | 

 

شعف زیر پوستش جمع شده بود. نه هیچ آرایه ادبی به کار نمیبرم واقعا احساس میکرد یک مایع خنک زیر پوستش جمع شده یه مایع ارغوانی ! حس فوق العاده ای داشت . خندید . بالاخره خندید . برای اولین بار توی عمرش خندید . نه اینکه تا اون موقع نخندیده بود اما خنده ها همه شون ظاهری بودن سطحی بودن . نه اینبار صدای خنده تک تک سلول های بدنش رو شنید . یه خنده جسمانی بود.

سرد شد . چرا ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:53  توسط همکنون...   | 

پیراهن کهنه ایه. خیلی ساله دارم میپوشمش . اما تازه برای اولین بار بود که مارک پشت یقه اش رو خووندم . مارک پشت یقه یه پیراهن که دیگه فقط توی خونه میپوشمش . پشت پیراهن من نوشته Ufo وای ! پشت پیراهن چند نفر دیگه این کلمه ترسناک رو نوشتن !

من چند ساله که دارم نقش یه آدم فضایی عجیب و غریب رو بازی میکنم و خودم خبر ندارم !؟

چند تا Ufo دیگه وجود داره رو زمین ؟ همه خبر دارن که Ufo هستن؟

Ufo!

همکنون...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:15  توسط همکنون...   | 

در این دنیا خوشبختی وجود ندارد .

و هیچ استثنائی هم وجود ندارد.

 

همکنون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:14  توسط همکنون...   | 

خنده !
واقعا خندیدن دارد !
بر این اوضاع رقت بار تنها باید خندید!

همکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:15  توسط همکنون...   | 

 

- بگیرش!
- این چیه دیگه؟
- نمی بینی؟ یخه!
- یخ باسه چی؟ اب سرد کن که همه جا هست!
- اه، من که آب یخ نمیخوام!
- پس چی؟
- این دیوار رو می بینی ! با این از اول تا آخرش یه خط بلند میکشی!
- اووووووووووو  این دیوار که خیلی درازه من آخرش رو نمی بینم!
- کارت رو انجام بده !!!

شروع کرد یخ رو روی دیوار کشیدن .

 

همکنون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:13  توسط همکنون...   | 


  - مدادت رو بده!
  - براي چي ميخواي؟
  - كارش دارم . بده!
  -  تا نگي چيكار داري نميدم.
  - با مداد چيكار ميكنن؟ باهوش!
  - اما تو كه كاغذ نداري؟
  - كاغذ نميخواد !
  - نميدم!

مداد رو از دستم كشيد . راست ميگفت كاغذ نميخواد. شكستش!تنها كاري كه با مداد ميكنن شكستنه!

همكنون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:56  توسط همکنون...   | 

 

 -خرابش کن
 -چی رو؟
 -نمیدوونم!
 -پس چی میگی؟
 -آخه اذیتم میکنه!
 -چی؟
 -نمیدوونم،خرابش کن!
 -چی؟
 -نمیدوونم...

  همکنون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:39  توسط همکنون...   | 

آقا -اه بازم یادم رفت قراره که فمنیست باشم - خانم ! اینطوری نمیشه ! چی چطوری نمیشه؟ خوب همین که من میگم دیگه  . هر روز دارم به این فکر میکنم ( دوباره بحث رو عوض نکن : آره من فکر کردن بلدم با پاهام فکر میکنم ) که یعنی چی؟  یعنی چی که ما اینقدر تلاش بکنیم مثلا یکی این همه درس بخوونه تا نفر اول کنکور بشه ! مگه تا حالا کسی نفر اول نشده؟ اوووووووووووووو چند سال کنکور برگزار شده؟ همه ام نفر اول داشتن این یه عنوان تکراریه! یا قهرمان المپیک شدن ! یا حتی خیلی فراتر از این به درگاه خدا نزدیک شدن این هم تکراریه! . دنیا هیچ چیز جدیدی نداره همه چیزش قبلا تجربه شده! و البته فراموش شده ! دیگه کی به تختی فکر میکنه مگه روز ۱۷دی ماه ؟ یا کی هنوز یادشه نفر اول کنکور سال ۸۰ کی بوده؟
نه اینجوری نمیشه باید یه چیزی پیدا کرد که منحصر به خود باشه!  که فراموش نشه !حالا چی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:48  توسط همکنون...   | 

 جایی آن بالا!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:20  توسط همکنون...   | 

آدم که بزنه تو یه کاری مثه این کار ما اینطوری میشه که دیگه نمیتونه بیرون بیا د امروز همش داشتم فکر میکردم -بترکد چشم انها که میگویند تو که فکر میکنی مگر مخ داری؟ مگه میتونی مگه بالاخره مخت رو از اک بندی در آوردی - آخه میدوونین بعضی وقتا میبینم مخم خیلی آک موونده مخصوصا وقتی کتاب میخوونم- حالا بیان گیر بدین که گر کتاب هم میخوانی - سالی چند بار فکری میزند از کتابی شاید به نقطه ای از بدنمان که اتفاقا خیال میکنیم باهش فکر میکنیم! راستی چرا فکر نکنیم با پاهامون فکر میکنیم؟ یا با شکم ؟ مگه نصف مردم دنیا گرسنه نیستن؟ پس با شکم فکر میکنیم . خلاصه بازم دارم مثه اون دفعه - یکی پایین تر رو میگم - دارم سر درد درست میکنم بازار پروفن داغ بشه بالاخره این داروسازان آینده هم باید نون بخوورن یا نه؟ اما این جناب سارتر که خودمم شباهتش رو با پروفن نمیدونم - بشتر میخوره بهش اکستازی باشه - فرمودند:آدم توی چهار تا اجبار اسیره اولش اینکه توی دنیا باشه حالا کجاش باشه مهم نیست فکر کن توی کافی نت بالاخره نمیشه مثه بعضیا بخای از دنیا پیاده شی! دومش اینکه در بین ادمای دیگه زندگی کنه چون اصولا این آقا هر آدم منزوی ای رو از آدمیت بیرون میاندازه! سومش این که باید عمل بکنه و این زرنگ رو ببین که میگه عمل نکردن هم خودش نوعی عمله ! و چهارمش اینکه از این دنیا بره! این یکی رو همه باید قبول داشته باشن - الان حتما باید پروفن رو بخووری چون نخوری ... - اما امان از دست این پاهای ما -چون ن با پاهام فکر میکنم - خوردن به صندلی دیروز و یه دفعه یاد نام پر مسمای خودم( کمپانی خود تحویل گیریه دیگه ) و این جملاتن از دهانمان خارج شد : پنجمش ( چهارتا سارتر یکی هم من ) اینه که در زمان حال زندگی کردن ! در همکنون بودن!

خوب حالا هی بگو چرا چرند میگی چرا غلط  تایپی داری چرا بی ربط میگی بگو دیگه.

 روزانه های من

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:43  توسط همکنون...   | 

همینجوری نمیشه پست گذاشت ؟ بدون فکر کردن و سر خودت رو درد آوردن نمیشه سر دیگرون رو درد آورد؟  میخوام همینطوری یه چیزی بنویسم  الکی پلکی سیخکی میخکی گیر بدم به یه چیزی  دیشب خواب میدیدم خواب آدمایی که دوسال میشه ندیدمشون! من که زندگیم همش توی حکاله و همین اکنون دارم زندگی میکنم خواب ببینم اونم اینجوری ؟ من کلا خیلی خواب نمیبینم ! خواب ؟ کدوم خواب ؟ چه خوابی؟ رنگی بود یادمه وقتی داشتم بیدار میشدم یادم افتاد که کاش خمواب بمونم بعد اینطوری کردم ( با دندونم لب بالالییم رو گاز گرفتم ) خودم رو کش و قوس دادم و از کله ام بیرون زد که یعنی چی من خواب ببینم . آخه من دوست ندارم خواب ببینم ولی خواب دیدم یعنی توی دنیا حتی خصوصی ترین امور زندگیت هم به اراده خودت نیست . زهی خیال جنابان آزادی طلب  باطل . نه آقا انسان خیلی ناچاره یه دو پا که نمی توونه روی هیچ کدوم از پاهاش نایسته . مگه این چینیا  نبودن که میگن دنیا رو گرفتن  حالا اینهمه مردن ! آخی! یا میانمار بود؟ عجب اسم چندش ناکی یعنی وسط مار حالا این طوفان چطوری رفت میان مار؟ نه آقا ببخشید خانم ( آخه من یکمی فمینیستم ) اینطوری نمیشه آدم باید بتوونه با اختیار خودش خواب ببینه! حتی باید بتوونه با اختیار خودش چیزیایی رو که ساخته تغییر بده مثلا عمدا کلی غلط تایپی داسشته باشه چه عیبی داره مگه مخترع این تایپ ما نبودیم؟

همکنون...

 

روزانه های من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:26  توسط همکنون...   | 

الان کجایی؟ توی اطاق تنها؟ گوشه یه کافی نت ؟  کنار یه پنجره رو به خیابون؟ خیلی هم مهم نیست کجا باشی!هر چی میگم خوب گوش کن !  از جات روی صندلی تکون نخور ! فقط مانیتور رو نگاه کن حتی پلک زدنت هم آروم تر کن، آخه دارن نگات میکنن. کی؟ آروم نگاهت رو سر بده سوراخ کلید در رو نگاه کن . اونجا نیست؟ درز بازدر چی؟ گوشه کنار کامپیوترت نیومدن ؟ کارات رو زیر نظر نگرفته ن؟ 
حالا سریع بگرد پشت سرت رو نگاه کن ...نشد دیگه مخفی شد .بود تو ندیدیش!
آروم سرت رو بالا کن از بالای اون سقف هزاران چشم دارن تو رو نگاه میکنن !چند هزار ماهواره رفته هوا تا حالا؟
دیوارا چی؟ پشتشون چی؟ دوربین مادون قرمز میگن یا فرا بنفش؟ هر چی چند ساله اختراع شده؟
دارن نگات میکنن !!! کی، نمیدونم. داری دیده میشی ! زیر نظری!حتی وسط بیابون هستن حضور دارن  رادیو رو باز کن وسط هر بیابونی یه نفر دنبالت هست! گوشی مبایلت نمیذاره تنها باشی!

تو این دنیا تنهایی غیر ممکنه!
دارن نگات میکنن :

                                                                    دیگران...

 

 

روزانه های من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:53  توسط همکنون...   | 

 

 

رسید،

نشست .

چای میخواست ،

نبود.

بلند شد

رفت.

همین .

 

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط همکنون...   | 

chair

منتظر یه اتفاق خوبم 

مثل یه صندلی قدیمی که دیگه کسی بهش اعتماد نداره !

همیشه خالی میمونم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:0  توسط همکنون...   | 

سایه

نگاه کن همین الان از جلوی تو محو میشه!

خوب بهش نگاه کن !

ای بابا بازم ندیدی؟

گاهی مثل یک سایه هزار حضور خلاصه از چشممان رد میشود سایه!
رد پاهایش فقط در سایه هاست !

چه کور و گنگیم ما!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:52  توسط همکنون...   | 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

norooz

بوووووووووووووووووووووووووومب!!!

آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت!

سال نو مبارک !

نوروز مبارک !

کی به کیه من دقیقا همین لحظه ای رو که تو داری این رو میخوونی نوروز اعلام میکنم!

اصلا هر بار که اینجا رو بخوونی عیده!

نوروز از این به بعد همین الانه الانه همین هم اکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:20  توسط همکنون...   | 

فریاد

فریاد ها بلند شدند !

یک نفر خمیازه میکشید ...

مادری آرام میگریست ،

عده ای ساکت بودند ...

 

همکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:21  توسط همکنون...   | 

آرام تر !
چرا شتاب دارید؟
مگر به کجا میروید؟
چه منتظر توست؟
آرام بدون عجله !

اما از شتابش نکاست او رفت به سوی آنچه که تاریخ هنوز در فکرست تا شاید دریابد چه بود!
و ما را تنها گذاشت اما باور نمیکنم تنهایمان بگذارد تا تاریخ زنده است او تنهایمان نمیگذارد !
من هنوز خون گرمش را در رگهایم حس میکنم چون یک شعله در درون همه آزادیخواهان در پروازست !
این شعله خموش نخواهد شد!
این علم به زمین نخواهد افتاد!
حسین خون خداست!خونی که در رگ های انسانیت میتپد!
و کسی چه میداند شاید در رگ های ما!؟

همکنون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:29  توسط همکنون...   | 

من جا مانده ام

برگردید منو هم ببرید خدا چرا ؟ چرا مرا دیر ساختی ؟من باید همراه برادرانم زیر تخت سنگهای اهرام میمردم زیر شلاق پای دیوار چین میمردم زیر لگد های اسکندر ها له میشدم همراه برادران و خواهرانم توی کوره های آدم سوزی میپختم!

من جا ماندم دیر رسیدم من جدا ماندم از نسلم از برادرانم خدا من به تو اعتراض دارم !

مرا دیر آفریدی به کدام گناه؟به کدام گناه نکرده من باید دیر بیایم دیر بروم من از این نسل نیستم من آدم دیروزم هم درد هایم سال ها پیش مرده اند زیر لگد های آدم های مشابه!

برادرانم مرا جا گذاشتند من باید در میدان مین میمردم من جا ماندم من دیر رسیدم خدا مرا دیر ساخت چرا؟چرا خدا؟
و من تنها ماندم بی همفکر بی همدرد بدون حتی گوشی برای شنیدنم و چشمی برای دیدنم من دیده نمیشوم بهانه خنده های آدم ها میشوم دختر ها پسر ها به من میخندند و از این پس با آمدن نامم به تهوع می افتند

من بیگانه ام با آنها با آدم های خیابان کوچه بازار حتی دانشگاه!من بیگانه ام مثل مورسوی کامو من تنهایم بی طبقه بی همدرد و آدم ها حتی به التماس من جواب نخواهند داد مرا نگاه نخواهند کرد و به من فکر نمی کنند به من اعتنا نمیکنند و این هزار بار برایم میماند که دیده نمیشوی!

همه با تردید نگاهم میکنند فکر میکنند که دروغگو هستم یا نه دیوانه ام اما هیچکس به من ظن صداقت هم نمیبرد اما من از نسل این روز ها نیستم من جا مانده ام از کاروان فلاکت تاریخ در عصر بی همدردی جا مانده ام!دیر رسیدم دیر خلق شدم و خدا ازتو میپرسم چرا؟

چرا باید دیر بیایم چرا؟

اما نه تقصیر خدا نیست تقصیر آدم ها نیست تقصیر هیچکس نیست ،من مقصرم!تنها مقصر منم!من مقصرم چون جا مانده ام چون متفاوتم من مقصرم چون وصله ناجور دنیایم چون با آدم ها با فکر ها با رفتار ها با دنیاشان بیگانه ام مثل مورسوی کامو مثل روکانتن سارتر اما نه من مثل روکانتن ها و مورسو ها نیستم آنها به مرگ پناه میبرند به ابن الوقت بودن به تفریح به لذت هرچند لحظه ای آنها تنهایند یک فردند فاقد اهمیت اجتماعیند!

اما من باید برای دیگران باشم من مسئولم من باید بگویم باید داد کنم اماافسوس که چوبه دار زمین برای من ساخته شده و چوبه ی دار زمین داد نبود!  باید حرف بزنم و کسی خریدار حرف های من نمیشود یک غریبه ترسناک یک نفر که باید روح چار میخ شده به پیکرش رو مدام به دوش بکشه و محکوم باشه تا به دیگران بگوید سرگردانند!آدمی که باید روزمرگی تهوع آور زندگی آدم ها رو ببینه ولی نمیتونه مثل روکانتن سارتر بزنه به بی خیالی و توی دنیای خودش فرو بره یه جا مانده که چون نمیتونه به دنیای خودش برسه باید دنیا رو عوض بکنه اما چون دنیا عوض نمیشه باید له بشه ریشخند بشه مضحکه آدم ها بشه!و من الان در این جایگاهم یک پیامبر مفلوک و شکست خورده یک کسی که کسی حرفش را نمیشنود و اگر میشنود اعتنا نمیکند! و حتی لحظه ای نمیرسد تا این اعتراض به هر چه هست و عصیان علیه هر چه میبیند از سینه اش خارج شود!

نه من مثل مورسو نیستم من به خدایی معتقدم که او  معتقدنبود به خدایی که او هم تنها رهایت میکند در رنج در درد و خود میگوید "لقد خلقنا الانسان فی کبد " و خدا هم تنها یت میگذارد تا به خودت واگذاشته شوی و شومی سرنوشت من در اینست تنها بی طبقه بی همدرد بی هم فکر بی گوش شنوا رانده از همه و رها شده از طرف خدا و مسئول و دردمند و تازه این این ور خط است و آن دنیا یک لنگه پا نگهت میدارند که تو وظیفه ات را انجام ندادی ساکت بودی حرف نزدی یک پیامبری بودی که وحیت را دزدیدی و مقصری !

گاهی کسی را میبینی گاهی فکر میکنی میشود چیزی گفت کسی شاید باورت کند اینکه او کیست و تو چیستی مهم نیست مهم اینست که تو- یعنی من- من جا مانده جرقه امیدم میدرخشد که شاید اینبار گوش کند بفهمد و اعتنا کند!اما نه کسی به من  اعتنا نمیکند!و امید برای بار بینهایت زاده نشده میمیرد!اما باز هم مقصر نیست مقصر منم من که بیگانه ام متفاوتم ولی پشت نقاب تشابه مخفی میشوم چرا؟چون میترسم از چی؟از اینکه متفاوت ها باید بمیرند باید له شوند و من پناه میجویم برای ماندن اما پناهی نیست پناهی نیست و این بی پناهی برای آنست که من دیر رسیده ام

آی آدم ها حرف های من از گذشته را گوش کنید!

هرچند با تمام حضورم معترفم در این بازی هم مقصرم...

همکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:4  توسط همکنون...   | 

دلم!!!دلم را می گویم امروز دیدم که چه "بی دل خانه ایست این دلم"
چه تاریک خانه ایست این دلم ...
حس کردم که چه بی حس مرده است این دل در گوشه خانه سینه ام و چه گورستان شدست این شهر وجودم !
در لا به لای شاخه های وجودم اینبار "سیب کرم انداخته ای دیدم زرد" روح بی خود شده ای بس سرد!
زنده ی مرده در تپش های قلبم مرا پایید و من تنها سر زیر کردم تا حضورش نسوزاند این دل را!
در آن خانه - دل خانه ی بی دل شده ام را می گویم ـ من نا محرم بودم و دست غیب آمد و بر سینه من نا محرم زد !
دست غیب از خانه دل هود بیرونم کرد ...
آنگاه فهمیدم زردی و سنگینی این دل من بودم!!!

                               وقتی من خارج شدم
                                                     خدا در دلم تپیدن آغازید!

همکنون...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:9  توسط همکنون...   |