تبليغاتX
همکنون

همکنون...

 

۱- یه روز یه آقایی پیش مدیر کل اداره دولتی رفت . بهش پیشنهاد رشوه داد . مدیر قبول نکرد .

۲- مدیر برای این قبول نکرد که مسلمون بود .

۳- "آقا"  برای این پیشنهاد رشوه داده بود که توی ایران رشوه دادن رایجه

۴- مدیر برای این مسلمون بود که توی ایران بود .و مومن بود چون توی خانواده مذهبی بزرگ شده بود.  

۵- "آقا" چون پولدار بود ،به خودش اجازه داد این پیشنهاد رو بده.

۶- اگر مدیر توی یک کشور اروپایی زندگی میکرد هم رشوه نمیگرفت .

۷- اگر "آقا" توی یک کشور اروپایی زندگی میکرد ،پیشنهاد رشوه نمیداد .

۸- مدیر  میتونست رشوه بگیره اما نگرفت .

۹- "آقا" میتونست پیشنهاد رشوه نده اما این کار رو انجام داد .

۱۰- مدیر و آقا چقدر در کاری که کردن آزاد بودن؟

۱۱- آیا آزادی وجود داره؟

 

همکنون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:50  توسط همکنون...   | 

 

چرا؟ بارها شنیده ام :چرا؟! آخرین بار فریدون پرسید :چرا؟ یعنی چی؟ زندگی یعنی چی؟
و اینبار شاید بر عکس همیشه چیزی نگفتم . کم کم دارم به سکوت عادت میکنم . فریدون های زیادی وجود دارند . و البته جواب ها هم به تعداد فریدون ها زیادند . سکوت اما کمیاب ترین جوابیست که من یافته ام .
چرا زندگی؟
 زندگی برای این بوجود اومد که یه روز فریدونی پیدا بشه و بپرسه : زندگی یعنی چی؟

همکنون...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:42  توسط همکنون...   | 

 

اگه مُردی چی؟
اگه مردی و دیدی که اون ور خط خبری نبود چی؟
اگه اعتقاداتت - هر چی از اسلام ناب محمدی تا پست مردن ترین تفکر - تو زرد از آب درومدن چی؟
یا نه اگه مردی و دیدی بعد از مرگ هم حقیقت آشکار نشد چی؟!
اگه مردی ولی از خماری در نیومدی و اون ور بیشتر از اینور لنگ در هوا موندی چی؟
اگه حقیقت دروغ بود چی؟
اگه بیخودی به افلاطون و ارسطو  و جوجه های قرن های بعدشون اعتماد کرده بودی چی؟
اگه حقیقتی وجود نداشت چی؟

من فکر میکنم باید به خدا اعتماد کنیم؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:5  توسط همکنون...   | 

اطمینان؟

 

چطوری میتوونیم راهنمایی دیگران باشیم وقتی خودمون هنوز محکم روی زمین نایستادیم؟

همکنون...

 

روزانه های من

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:9  توسط همکنون...   | 

پست قبلی رو یه نگاه بنداز بعدا بیا اینجا.

 

خوب حالا .اگه قبلا نظر داده بودی یادت بیار چی نوشتی و اگه نه همین الان برا خودت نظرتو بگو .جواب سوال پست قبل رو اینجا دوباره تصورکن .
وقتی نظرات این پست رو خووندم بی تعارف رک میگم خیلی متاسف شدم و البته خیلی خوشحال اما تاسفم بیشتر بود. من نوشتم قدرت جنایت یکی از ویژگی های آدمه واقعا چطور از این قدرت باید استفاده کرد؟ فکر کردی چقدر باید پست بود تا آدمای عادی رو با این قدرت نابود کرد!؟ قدرت نابود کردن  یه ادم کوچیک هم اندازه خودت؟ نه !!!
خدا این قدرت رو برای کارای مهمی گذاشته! خیلی مهمتر از یه انگیزه شخصی!
متاسفم که عده کسانی که از این قدرت در راه اجتماع استفاده خواهند کرد از انگشتان یک دست هم کمتره!!!
من نظرات پست رو بستم تا کسی نظر دیگری رو نخوونه و خودم هم دیگه نخواهم خواند اما بدونید قدرت جنایت هم یه وسیله است برای هدفی بزرگ! هر کسی لایق نیست که برای کشتنش دست هامون رو آلوده بکنیم!

متاسفم، بیشتر از همه برای خودم .

همکنون...

 

روزانه های من

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:57  توسط همکنون...   | 

 

جنایت

می خوام سوال بپرسم . چقدر حاضری رک جواب منو بدی؟
اگه خود خدا هم تضمین بده که مجازاتت نمیکند ،و تضمین بدهد جز او تا آخر تاریخ هیچکس خبر دار نمیشود ، چه کسی رو میکشی؟ دوست داری کی رو بکشی؟ اگه بدونی هیچکس جز خدا خبر دار نمیشه؟ حتی خودت هم فراموش میکنی اینکار رو کردی!و مجازاتی هم در کار نیست!چه کسی رو میکشی؟!البته به جز خودت!!!یه آدم دیگه ،کی رو میکشی؟

تا حالا به این قدرت انسان فکر کردی :

قدرت جنایت!

 

همکنون...

 

 روزانه های من

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:45  توسط همکنون...  

خنده

چند دست لباس نو؟
چند جفت کفش؟
مسافرت اروپا ؟ یا نه خیلی ارزون تر تور هندوستان؟
عیدی های کلان؟

سریال طنز ؟
خونه پدر بزرگ؟
حد اکثر اصفهان رفتن ؟
تخم مرغ رنگی؟

چی میخندونه ما رو؟
چقدر خندیدن سخت شده به خدا!
چرا اینقدر سخت میخندیم ما ؟
این همه پر خرج ؟!

 

چند میگیری خنده کنی؟

 

همکنون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:0  توسط همکنون...   | 

Human

اعتراف !
به بد بودن؟ چه میدانم ؟
گناه؟ امید؟ زمان؟ اعتراف کنیم!

چقدر آماده ای محاکمه بشی؟ دادگاه خدا رو نمیگم که بحث ماورائی بشه فلسفی بشه و یه عده ای زرنگ راحت منکرش بشن نه چقدر حاضری توی دادگاه انسانی محاکمه بشی دادگاهی که قاضیش یک انسان باشه!

اگر از خدا میترسی از این یکی نباید بترسی!

اعتراف کن و

                                                      محاکمه

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:56  توسط همکنون...   | 

هر گاه می آمدم خبری نبود نا امیدی بود و امیدی نبود صبر بود و وصالی نبود زمین بود و صدایی نبود درخت بود و میوه ای نبود جوی بود و آبی نبود ابر بود و بارانی نبود آفتاب بود و گرمایی نبود زمستان بود و بهاری نبود ...

و امروز هر گاه می آیم هنوز هیچ نیست جز نا امیدی ،فراق ،سکوت،درخت برهوت،خشکی و سرما!
و امروز هنوز اما امیدی هست هنوز کور سو نگاه خسته هر پیر مرد نیمه کور در دشت بی کران سیاهی سرنوشت ما شاید به نور کرم شبتابی امید بندد شاید به چراغ ترمز یک کامیون قدیمی در جاده های دور شاید!؟

و فردا چی ؟
فردا نیمچه بینایی تک چشم پیر مرد هم نابود خواهد شد کرم شبتاب از نور پاشاندن پشیمان میشود و کامیون راننده خوابالو یش را ته دره به آتش بازی میبرد و فردا تنها اتفاق مرگ پیرمرد است ...

شوپنهاور راست میگه :زندگی یعنی شر؟

همکنون...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 8:36  توسط همکنون...   |