تبليغاتX
همکنون

همکنون...

 

گاهی خواسته ام حرف هایی بزنم ، بار ها شده که خواسته ام کار هایی بکنم . ،بار های بار خواسته ام که بگویم اما باز هم سکوت کرده ام .
گاهی خواسته ام کاری بکنم ، شاید یک ماجرا بسازم شاید دیده شوم ، و به اندازه این بار ها کاری نکرده ام .
گاهی خواسته ام دست کسی را در دست بگیرم ، سلامی بکنم و گرمی دست های کسی را حس کنم - تجربه ای که نداشته ام - اما همیشه دست هایم سرد مانده اند.
گاهی خواسته ام . چقدر خواسته هایم . همیشه  پشیمان شده ام .
 از پشیمانی ،پشیمان خواهم شد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:58  توسط همکنون...   | 

هیچ پرسشی تا این اندازه کلافه ام نکرده است ، می توانم مانند سقراط بگویم: " یک چیز می دانم و آن اینکه هیچ نمیدانم "

ولی با اطمینان احساس میکنم که همچنان ژوکری در جهان وجود دارد . او نهایت سعی خود را می کند که جهان هرگز آرامش نیابد. این دلقک کوچک با گوشهای دراز و زنگوله هایش می تواند هر وقت و هر جا جلوی ما ظاهر شود .
آنگاه به چشمان ما خیره می شود و می پرسد؟
- ما که هستیم؟ از کجا آمده ایم؟

راز فال ورق - یاستین گوردر




راست میگه ،هر ادمی یه ورقه! یکی شاه پیکه ،یه نفر دیگه دوست داره آس دل باشه . و احتمالا افرادی هم هستن که علی رغم میلشون باید دو خاج باشن!

اما من ژوکرم ! ژوکر تنهاست ! نه خانواده ای داره نه عددی

ژوکر!





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:1  توسط همکنون...   | 

سلام خودمم هم نمیدونم چرا دارم این پست رو مینویسم

شاید میخوام یه جورایی یه چیزی رو اثبات کنم

تا حالا فکر کردی خدا چرا سکوت میکنه؟

چرا حرف نمیزنه؟

همین الان داری بهم ایراد میگیری که آهای همکنون... اگه تو نمیشنوی دلیل نمیشه که...

آره قبول اما چرا یه جور حرف نمیزنه که منم بشنوم؟

چرا نمیبینمش؟ چرا مثل خیلی از عرفا نمیبینمش؟

 

آره حتما حتما عیب از منه! منم که مشکل دارم چرا؟

چون تو زندگیم باید دست کاری بکنم خیلی راحت  خیلی خیلی راحت میتوونم اینکار رو بکنم تا خدا رو ببینم تماشاش بکنم صداش رو بشنوم!

همون طور که الان برای خووندن این نوشته Ctrl+A رو فشار دادی توی وجودت هم اینکار رو بکن !

حالا مثل اون دو سه پست قبلیم برو کنار پنجره اینبار دنیا رو Select All تماشا کن !تنها اینطوری میشه خدا رو دید!

Ctrl+A then read again

Ctrl+A then read again

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:4  توسط همکنون...   | 

 

آدم

هر جا هستی برو کنار یه پنجره . به کجا باز میشه مهم نیست خیلی . اصلا اگه باز نشه هم مهم نیست . فقط پنجره باشه . هر چیزی میبینی . به همون فکر کن . زندگیت چقدر به اونی که با تو فقط به اندازه یه شیشه پنجره فاصله داره ، وابسته شده؟
آدما برا هم مجهولن . ناشناخته موندن . باید کشف بشن . اولین نفری رو که توی پنجره میبینی رو برو کشف کن . مطمئن باش خیلی خسته شده از دستت. خیلی منتظر مونده خیلی ضربه ها خورده خیلی درد ها داره ...

اولین نفری که توی پنجره میبینی خودتی !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:58  توسط همکنون...   | 

غروب

بیا تو !
آدمیت رو مثل کفش که پشت در باید در آورد در بیار !
بدون آدم بودنت بیا تو !
هر چیزی که رنگ ادم بودن بهت داده رو بریز دور!
سال نو داره میاد ! اما قبل از اون یه اتفاق مهم دیگه می افته ! چی؟
خوب سال کهنه داره میره!همه آدم بودن رو توی سال کهنه جا بذار "خودت" رو فقط بیار اینور مرز!
بی کفش بیا! پشت هزار ماسک آدم نمون بیا! اما تنها!

سالی که داره میره مثل خورشید دم غروب میمونه اگر دلتنگی ها اگر غم ها اگر نداری ها اگر بدبختی ها اگر فریب ها اگر ماسک ها رو  دم یه غروب "فریاد" نکشیم خورشید بی خودی غروب میکنه!

خورشید امسال باید خیلی چیز ها رو بدونه تا آفتاب تاریخ فردا با نور حقیقت طلوع کنه!

من سال نو رو تبریک نمیگم چون که اصلا معلوم نیست چطور باشه من سالی رو که رفت به همه مردم جهان تسلیت میگم چون این سال "آدمیت"  رو کشت! سال نو هنوز معلوم نیست چیز خوبی باشه که تبریکش بگیم نه؟ اصلا شاید یکسال بعد آروز میکردیم سال ۸۷ نمیومد! اونموقع از هر کس بهمون تبریک گفته بدمون میاد!

نه من سال ۸۶ رو تسلیت میگم و چون امیدی ندارم سال ۸۷ رو هم پیشاپیش تسلیت ...

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:53  توسط همکنون...   | 

صدای خدا!

آخرین صدای خدا را از حنجره دختر بچه ای شنیدم که تسلیم دروغ میشد

قربانی فقر!

نه از مسیر هزار نور...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:36  توسط همکنون...   | 

زندگی می کنیم در کدام پیچ خواب ؟ در کدام شب رسوا؟در کدامین بی شرمی ؟زندگی میکنیم و ادای انسان ها را در می آوریم!حال آنکه انسان ها سالهاست که مرده اند !نسل انسانیت چندین قرن قبل منقرض شد انسان ها مردند و جایشان را خیک های عمودی گرفتند کیسه هایی با چهار دستک !ماشین های سوختن غذا زندگی در یک راهرو و یک تکرار!

فقر بیدار است

مرگ در یک قدمی جولان میدهند گرسنگی دیگر احساس نیست بلاست! امنیت  در پشت کوچه قانون در زنجیر است! جانیان آزادند و جنایت در بند های سخن ها فقط زندانیست!

خون و سرما همکارند!

و در چنبر هر گلویی بغضی باقی مانده ،شبه آدمان مانده اند و آدم ها سالهاست که مرده اند دل ها شکسته میشود چشم ها  از اشک خون میشود درد دیگر اتفاق نادری نیست یک سره خود زندگیست!

بغض

آری آدمان مرده اند اینها که ماییم آدم نیست!

همکنون...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:59  توسط همکنون...   | 

  به نام نامی دوست

بد ترین درد ها بود دردی         که از آن فارغ است هر مردی!

                                                                                  مهدی اخوان ثالث

 

   عرق سرد پیشانی بلند زن را پوشانده بود . مو های خرماییش روی پیشانیش ریخته بودند و کلافه اش میکردند ...مدام از درد به خود میپیچید و دست و پا می زد لباس هاش از عرق سرد خیس بودند مرگ رو  هر لحظه جلوی چشم هاش میدید و لگد های پسر بچه ای میخواست وجودش رو هزار پاره بکنه دوتا زن قوی دست هاش رو گرفته بودند تا تکون نخوره ملافه رو گاز میگرفت گاهی دهن باز میکرد و تا میتونست بلند جیغ میکشید ولی فاییده ای نداشت درد کم نمیشد .
   فقط چند قدم اون ور تر پشت دو تا در چند مرد و دو تا زن ایستاده بودند مردی نگران راه میرفت و پاهاش رو روی کاشی های قدیمی کف راهرو میکشید پرستاری مدام بهش نگاه میکرد و میگفت :هیس!!!!!ولی مرد آروم نداشت داشت پدر میشد و منتظر پسر خوشگلی بود از وقتی سونوگرافی نشون داده بود بچه پسره میخواست بال در بیاره آرزوی داشتن یه پسر کاکل زری رو داشت .
   زن از درد به حال بیهوشی بود بچه سر و ته شده بود زن داد میکشید دکتر و پرستارها یه لحظه آروم نداشتن .زن آرزوی مرگ میکرد درد تازه براش معنی شده بود ولی تنها چاره ای که داشت این بود که جیغ بکشه ...

یک و نیم  ساعت بعد بچه به دنیا اومده بود  و مادر و بچه هر دو خوب بودند ...زن به زندگی برگشته بود البته با یه بچه که باید تا سالها بزرگش میکرد ...مرد یه گوشه کز کرده بود و به زن و بچه نگاه نمیکرد ...سونوگرافی اشتباه کرده بود بچه دختر بود.مرد بلند شد هر طور شده بود میخواست روشنفکر بودن یه مهندس امروزی رو نشون بده ،بچه رو بغل کرد و آروم بوسید و با لبخندی تصنعی از زن پرسید :اسمش رو چی بذاریم؟
زن که مرد رو خوب میشناخت سرش رو گرداند و چشم هاش رو بست ...چند دقیقه بعد مرد ها و دو تا زن دور بچه و تخت زن حلقه زده بودن و در مورد قیافه در هم پیچیده نوزاد حرف میزدند ...زن تقریبا خواب بود ولی از حرف هاشون متوجه شده بود که دختر بچه شبیه باباشه...

در حالیکه کسی متوجه خواب بودند زن نبود ...

همکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:47  توسط همکنون...   | 

خون  برف وكوره آدم سوزي...

 

  یک آن می ایستی هلت می دهند و فریاد میزنند برو!
   باز هم راه میری سرت داد میکشن :تند ،تند ،تندتر!
   خسته شدی پاهات تحمل وزنت رو ندارن نگاهت خیره مانده به کجا نمیدانی می ایستی و تنها چیزی که حس میکنی ضربه قنداق کلاشینکفه به پهلوت .دوباره راه می افتی ...
   کفش هات رو در آوردن روی برف های سرد پای برهنه میدویی؟ برای چی ؟به کدام جرم نکرده؟ می ایستی کف پات رو پا پاچه شلوار هزار وصله ات خشک میکنی ...میزنن توی سرت
   سر گیجه گرفتی ،گرسنه ای ،قطرات سرخ خونت برف رو سیراب میکنه ،پاهات از سرما سوختن! هنوز پهلوت درد میکنه و هنوز باید بدویی!
    زمستان کی میروی؟ تابستان هم فرقی نداره زمستان نیشتر سرما تابستان زخم خار!تصمیمت رو گرفتی :

               "اونقدر اینجا میشینم تا بکشنم!"

میشینی روی برف و منتظر کتک ها میشی ...شروع میشه لکد پوتین های آهنی ضربت مشت دستکش های چرمی و ضربه قنداق اسلحه روسی! فقط خوشحالی که خون سرخت لباس های خاکستریشان  راکثیف میکند.کثیف نه مقدس میکند!هر آن منتظر گرمای سرب روسی هستی ولی مدام با لگد روی یخ ها سُرت میدهند .چرا نميزنند؟ چرا سعادت مرگ را نصيبت نميكنند؟ چرا نميكشنت؟چرا؟؟؟

   اونقدر توی چشمات زدن که دیگه چیزی نمیبینی ولی دیگه سرما رو حس نمیکنی هوا گرم شده و هر لحظه گرم تر میشه ...شاید رفتی جهنم ...نه جهنم هم اینقدر داغ نیست ...

تازه فهمیدی توی کوره آدم سوزی در حال پختنی کوره آدم پزی نازی ها...
به کدامین جرم حق راحت مردن رو هم نداری؟

در جواب HESAM METAL که به یادم آورد هنوز هم دنیا ضد انسان دارد...

همکنون...

 

علی رغم میلم که اصلا دلم نمیخواستم جز ادبیات چیزی رو تو وبلاگ بذارم وبلاگ ایران و اسلام رو باز کردم خواهش میکنم برید بخوونید تا در مورد عقاید من دچار سوتفاهم نشید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 9:38  توسط همکنون...   | 

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد    لطفا بعدا شماره گیری فرمایید...
No response to paging      please try later

پسرک دوباره شماره میگیرد همان صدای بی روح ضبط شده بی پاسخ جواب میدهد .شماره را تکرار میکند فایده ندارد شماره ها را از نو مرور میکند شماره دیگری میگیرد ...

در حال حاضر خونه نیستم بعد از بوق پیام بگذارید ...
۱۱۵ ،۱۹۷،۱۱۰،۱۴۷،هر چی شماره بلده میگیره ولی همه خیال میکنن دستشون انداخته...

پسرک گوشی رو به طرفی پرت میکنه به سختی کنار پنجره میره ولی سر و صدای کر کننده خیابان دیوانه اش میکنه کسی توی این شلوغی حرف پسرک رو گوش نمیده ...روی کاناپه دراز میکشه و خیلی آروم توی تنهایی سکوت شهر برای همیشه می خوابه...

چند ساعت بعد...
  آدم ها بالای سر پسرک حلقه زدن و صدای فریاد و شیون و داد و گریه بلنده مدام صداش میزنند همه خونه همه کوچه همه محله همه شهر همه دنیا صداش میزنند ولی فقط...

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد    لطفا بعدا شماره گیری فرمایید...
No response to paging      please try later

همکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:23  توسط همکنون...   | 

   پسرک گوشه ای نشسته بود و تنها به آدم ها نگاه می کرد و گوش می داد پیش خودش احساس شادی میکرد که بین آدم های دیگه نشسته اما هر چی میگذشت حضورش کمرنگ تر میشد کم کم به یکی از اشیا محیط تبدیل میشد مثلا یه گلدان یا آباژور یا شاید کوچیکتر مثل یه چاقوی میوه خوری بازهم خیلی اهمیت نمیداد همیشه تو زندگیش این وضع رو داشت ازش ناراحت نمیشد اما کم کم حس کرد که آدم ها طوری دیگه نگاهش میکنند دیگه هیچکدومشون رو نمیشناخت حرف هاشون و فکرهاشون چند هزار سال نوری با عقاید کارد میوه خوری فاصله داشت ترسید و بلند شد و خواست با تیغه اش از خودش مراقبت کنه اما وقتی به خودش نگاه کرد دید تیغه ی یه کارد کوچک میوه خوری خیلی حقیر تر از اینه که انگشت آدم ها رو ببُره.
مردی کارد رو برداشت و باهش دندان های کثیفش رو پاک کرد و بعد بی تفاوت روی میز رهاش کرد و بعد گفت این کارد هم کند شده هم نوکش الان خم شد بعد دوباره برش داشت و توی سطل زباله انداخت
   پسرک فریاد کشید که من کهنه نیستم اما کسی صداش رو نشنید و اگر شنید نفهمید و اگر فهمید اعتنا نکرد و اگر اعتنا کرد کاری نکرد و اگر کاری هم کرد جز گره زدن کیسه زباله نکرد!
    چرا یه کارد کوچیک میوه خوری باید به آدم ها اعتماد کنه ؟
    برای آدم هایی که من میشناسم، ارزش هر آدمی به سودیه که میرسونه نه بودنش
    متاسفم...

همکنون... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:11  توسط همکنون...   |