تبليغاتX
همکنون

همکنون...

کتاب زیست شناسی از دستش افتاد . خسته شده بود . داروین اثبات کرده بود که فقط برنده ها باقی میمونن ،قوی ها. و دنیا نمایشگاهی از موفقیت هاست . گونه های ضعیف و بازنده باقی نموندن و اثری هم ازشان باقی نمانده است . فکر میکرد . یعنی هیچ چیز خارق العاده ای توی بازنده ها وجود نداشت؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 17:12  توسط همکنون...   | 

شب از نیمه گذشته بود توی اتوبوس وسط بیابون ،آدم های نشسته خوابیده رو تماشا میکرد.نور راهروی اتوبوس خیلی ضعیف بود خوابش نمیبرد ،یک ماهی میشد که مشکل خواب پیدا کرده بود . چای قهوه و الکل نمیخورد و شبا دیاسپام انگلیسی میخورد .قرصا رو خاله باباش از بروکسل فرستاده بود . دو تا دیاسپام رو بدون آب قورت دارد .یک ساعت بعد در حالیکه مرده های روی صندلی ها رو نگاه میکرد مثل بقیه خوابش برد ...

همکنون...

 

روزانه های من

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:57  توسط همکنون...   | 

Film

دست هاش رو قلاب کرد. خمیازه کشید . صندلی مدرن سینما خیلی ناراحت بود . از فیلم خسته شده بود . بلند شد . فیلم رو نیمه کاره رها کرد .شب خنکی بود . توی خیابون ها راه افتاد . بچه ای روی لبه جوب مثل بند باز ها راه میرفت . مادرش متوجه نبود . توی یک کوچه بن بست گربه ای از کنار دیوار رد میشد .کرکره ها پایین می آمد. ساعتی بعد مامور های شهر داری سر میرسیدند . و آشغال دزد ها . الگانس های پلیس و صدای کش کش کفه کفش ها . درام شهر آغاز می شد ...

همکنون...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:42  توسط همکنون...   | 

سوسک بزرگی از روی درخت روی زمین افتاد. کنار لونه مورچه ها . به پشت روی زمین افتاد و . پاهای ریزش توی هوا تکون تکون میخوردن . مورچه ها بهش حمله کردن . زنده زنده خوردنش . وقتی زجر کش میشد یاد دوست کوچیکش افتاد. مورچه ها ظرف چند دیقه خورده بودنش. خوردن سوسک یک ساعت طول کشید.

همکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:41  توسط همکنون...   | 

قاصدک

پووووف! یه بار دیگه یه آرزو دم در گوش قاصدک خووندن و توی باد رهاش کردن.قاصدک اما همیشه ساکت بود هیچکس قاصدک رو نگه نمیداشت هیچکش اونو نمیخواست همیشه آرزو ها رو بار میکشید . از دست باد و آرزو ها خسته شده بود .آرزو میکرد که توی جیب یه آدم آروم بگیره اما کسی نبود تا آرزوی قاصدک رو بشنوه .انگار شانس آورده بود باد اینبار زود ولش کرد ،روی یه تیکه گِل رهاش کرد . قاصدک میدونست دیگه هیچکس حتی برای یه آرزوی بی ارزش هم دست به یه قاصدک گل آلود و کثیف نمیزنه .قاصدک آروم آروم گوشه خیابون فراموش شد، مثل تموم روز های عمرش کسی قاصدک رو نخواست و تنها سهمش از زندگی یه چیز بود :

                                                  پوووف!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:40  توسط همکنون...   | 

subway

مردم تنگ هم توی مترو با یک دست آویزان از نرده های مترو و دست دیگر در حال آویزان نگه داشتن شاید یک تکه گوشت  در حال فرو رفتن به کام زمین  و آدم ها مثل تکه های گوشت از سقف سلاخانه شهر آویزان .همه مردم  مرد ها ، زن ها ، آدم ها
وعده غذای شهر...

همکنون...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:41  توسط همکنون...   | 

  در آسانسور باز شد و پویا همراه دختر جوان و مرد میانسالی وارد آسانسور شد ،پویا دکمه شماره یازده رو فشار داد ،به انتظامات اداره پیش آقایی به اسم مالکی احضار شده بود و باید راس ساعت پیش آقای مالکی میرفت خدا خدا میکرد یه طوری بشه که پیش مالکی نره .توی مسیر نگاه های پویا و مرد میانسال دنبال چیزی مدام با هم تلاقی می کرد .وسط های مسیر لرزش خفیفی حس کردند و بعد آسانسور ایستاد ،هرچند دختر از ترس غش کرده بود و مرد میانسال ساکت بود ...پویا ته دلش هورا میکشید ...چند ساعت بعد وقتی در آسانسور رو باز کردن بدن نیمه جان دختری رو از وسط اجساد خفه شده پویا و آقای مالکی بیرون کشیدن...

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:52  توسط همکنون...   | 

 جوجه تيغي

 در جعبه باز شد و یه دسته جوجه تیغی روی برف،توی کولاک رها شدن .سرما گیجشون کرده بود بعضی از جوجه تیغی ها منگ شده بودن و فقط میلرزیدن .بعد از چند لحظه انگار جرغه ای بین جوجه تیغی ها افتاد .یک دفعه دور هم جمع شدن احساس گرمای مطبوعی بدن های از سرما بی حس شدشون رو نوازش میکرد .چند دیقه بعد صدای جیغ جوجه تیغی ها بلند شد ،هزاران تیغ هزاران سوراخ روی بدن های جوجه تیغی ها درست کرده بود و جوجه های خون آلود دوباره توی سرما منگ و تنها ماندند...

همکنون...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 17:51  توسط همکنون...   | 

  

حباب

 ...صدایی ملایم همراه نور سبز وجودش را نوازش میکرد طلوع آفتابی جدید بود در اشراق وجودش و لذت کامیابی عرفان را در خود باز می یافت سبک شده بود و چون حبابی در حال صعود بود از اکسیری بنفش و درخشان پر میشد و حس میکرد به سر کائنات پی برده است دستانش میلرزیدند و صدایش گرفته بود تاب گرمای عشق را نمی آورد صعود و پر شدندش هر چند پیوسته سریع تر میشد ولی حس میکرد مدام سبک تر میشود و چیزی از وجودش را جا میگذارد گرمای سوزان عشق هر چند برایش دردناک بود اما درد خوشی بود این درد که ...

درد عشق بود

چند ساعتی گذشت و همچنان در اوج بود در کنج قدسی محراب حضور دوست آرام بود و بی اختیار دستان پر محبتش او را با خود میبردند و چهار سفر را و هفت شهر را پشت سر میگذاشت یک شبه ره صد ساله میپیمود و خدا را ملاقات میکرد ...

 

فردا،همان جا ،
   جسدش را به پزشکی قانونی منتقل کردند علت مرگ مصرف بیش از حد اکستازی ...

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:3  توسط همکنون...   | 

   سرما همیشه مانع از روشن شدن ماشین قدیمی مردک می شد و برای حل این مشکل یه چراغ گازی زیر ماشین روشن میکرد اما چند روزی بود سرما شدید شده بود و فشار گاز کم شده بود و اگر میخواست توی پارکینگ نمناک چراغ روشن کنه بخاری خاموش میشد پس مردک به حلبی رو بر عکس می گذاشت زیر موتور ماشین و بعد طوری که شعله به موتور نخوره سی چهل تا شمع دیر سوز می چید روی حلبی .این کار اونقدر غیر عادی بود که وقت خواب فکر مردک رو مشغول میکرد ،مردک خواب میدید که پروانه ها دسته جمعی می آیند روی شمع ها می شینند . شمع ها خاموش میشه ،بعد صبح ماشین روشن نمیشه . بلند میشد می رفت توی پارکینگ اما تنها پروانه ای که در آن حوالی بود پروانه تسمه دار ماشین قدیمی بود ...

همکنون...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:4  توسط همکنون...   | 

   پیاده روی شلوغ و دراز پر از انسان های خلوت و کوتاهه ،آدم های کوتاهی که تو هم یکی از آن هایی و تمام مدت پیاده روی ناهنجارت در پیاده رو به آدم های دیگه میخوری و چپ و راست میشی به جای طول پیاده رو عرض اون رو راه میری،نا خود آگاه یاد پدیده پخش توی کتاب شیمی دبیرستان می افتی و آزمایش لکه جوهر توی تشت آب. اول حس میکنی برای خودت شخصیتی داری ،لا اقل یه قطره ای، اما بعد هی میخوری به قطره های دیگه ،پخش میشی ،توی تشت پیاده رو باز می شی ،حل میشی و چون خیلی ناچیزی قابل صرف نظری!همه آدم ها مثل تو هستند انگار با قطره چکان توب آب راکد پیاده رو رها شدند .همه بی هدف بی مقصد همه قطره همه در حال پخش شدن همه ناچیز همه قابل صرف نظر هستند!در حالیکه توی آب گندیده پیاده رو تقلا میزنی تا به مقصدت که یادت رفته کجاست برسی از خودت و کل آدم های پیاده صرف نظر میکنی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:10  توسط همکنون...   | 

مسافران يه سفر درون شهري
  بیست متری جلو تر روزنامه ای تکان میخورد ،ترمز کرد ،در عقب باز شد و مرد سوار شد .دختر پای راستش رو بین دو تا صندلی گذاشت و چسبید به دوستش .بیشتر حواس راننده تاکسی به صدای موتور بود ولی چیز های دیگه ای هم میشنید پچ پچ های دخترانه و صدای نفس های خشک و خشن مرد ...صندلی جلو هنوز خالی بود و مسافری هم پیدا نمیشد .راننده نگران کاسبی امروز بود .باید یه کیسه برنج میخریدو نیم کیلو چای .خسته بود اما بهیچوجه خوابالو نبود یا سعی میکرد نباشه ،خوابالو رانندگی کردن رو بازی با جون مردم میدونست .یادش بود چند ماه پیش وقتی خوابالو شده بود مسافرا رو وسط راه پیاده کرده بود تا بخوابه و کلی غر غر شنیده بود وضعش خیلی خوب نبود ولی راضی بود ...حقوق تامین اجتماعی هم میرسید ...
   مرد مسافر بدون اینکه متوجه باشه با صدای خس خس نفس هاش روی اعصاب دخترا راه میرفت. چشمش مدام به پاکت dunhill  توی جیب پیراهنش بود آرزوی یه پُکش رو داشت ولی گذشته از کاغذ باریکی که روی شیشه جلوی تاکسی چسبیده بود و روش نوشته بود "سیگار نکشید " و باز هم گذشته از صدای اعتراض های مسافرا ،ماه رمضون بود .مرد روزه نبود زخم معده داشت هر چند قبل از زخم معده هم روزه نمیگرفت ،ولی ماه رمضون بود .بیشتر ،میترسید ...فقط به پُک زدن به رفیق گران قیمت فکر میکرد...
   دختر وسطی عصبانی بود به مرد مسافر بد و بیراه میگفت که چرا جلو ننشسته بود .ولی فکر به زبون آوردن اعتراض رو هم نمیکرد .بند کفش هاش رو از پشت ساق هاش رد کرده بود و جلو محکم گره زده بود مچ پاش روی برآمدگی میل گاردان پیکان خم شده بود و بند کفش از روی جوراب ساق کوتاه سفید نارنجی که به دقت با کفش هاش ست کرده بود کنار رفته بود و پاش رو درد می آورد ...خیلی به فکر حرف هایی که با دوستش رو وبدل میکرد نبود ...با اینکه مامانش همین امروز صبح کیفش رو پر پول کرده بود ولی از اینکه کرایه دوستش رو حساب کرده بود ناراحت بود .میخواست یه گردنبند نقره بخره...
   دختر کناری جاش راحت بود پاهاشم درد نمیکردن در عوض ضعف کرده بود ،گرسنه بود سحری کشک بادمجون مامانش رو نخورده بود از اینکه جلوی دوستاش بی کلاس شده بود ناراحت بود ،بین دوستاش فقط اون بود که روزه میگرفت بقیه اهل این اُمل بازی ها نبودن .ولی خوشحالم بود چون یه کرایه حسابی رو پس انداز کرده بود ...دروغ گفته بود که کیف پولش رو جا گذاشته با این حساب کرایه برگشت رو هم مهمون بود !هر چند ضعف داشت ولی این باعث توقف حرکت فکش نمیشد مدام پشت سر سمیرا حرف میزد خیلی به سمیرا حسودیش میشد ...

همکنون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:24  توسط همکنون...   | 

... بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و شیش ...از ساعت یک و ده دیقه صبح شروع به شمردن کرده بود و الان ساعت شیش و پنج دیقه بود نزدیک پنج ساعت شمرده بود چون دلش نمیخواست چشم هاش سنگین بشن و یا روی چارپایه خوابش ببره البته کارای دیگه ای هم کرده بود مثلا چارپایه رو بر عکس روی زمین گذاشته بود و دقیقا از دوازده شب دیشب ننشسته بود .با همه این کار های دو ساعتی میشد که سر پا چرت میزد ...بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و هفت ...چشماش رو بست لحظه ای خوابید جاده ای از روی تپه درست وسط بیشه بالا میرفت روستاشان غرق در مه صبحگاهی از خواب بیدار میشد سرش سنگین شد و روی شانه هاش افتاد و از خواب بیدار شد ...بیست و دو هزار و هشتصد و چهل و نُه...آره نُه چون وقتی خواب بود باید هشت رو میشمرد .پیاده رو کم کم شلوغ میشد ،مردان و زنانی که لباس ورزش و کفش کتانی پوشیده بودن به طرف پارک راه میرفتن و تعریف میکردن و بلند میخندیدن و سرباز جوان که از نیمه شب جلوی در پاسگاه پست داده بود دوباره خوابیده بود داشت وارد روستا میشد ،گله ها خارج میشدن بوی گله مشام سرباز جوان رو نوازش میداد صدای غش خندیدن زن میانسالی خواب پسر رو بهم زد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه ...پسر چند قدم بی اراده چرخید دوباره خوابیده بود دختر عموش از پشت گله می اومد گُل از گُل از پسر شکفت ...صدای ضربه های خشن کفش قدیمی بر سنگفرش پیاده رو پسر رو از خواب بیدار کرد ...آخوند پیری به سیگار دست پیچش پک میزد و پاکشان رد میشد پسر نگاهی به ساعت انداخت شیش و ده دیقه بود راس ساعت هفت پست رو تحویل میداد و درست یازده روز دیگه خدمتش تموم میشد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه و یک!...دوباره خوابید در حالیکه گله رد میشد دختر و پسر روستایی به روی هم میخندیدن ...چهار!!!...پسر از خواب پرید کلاشینکف شانه اش رو درد می آورد و مدام چپ و راستش می کرد ...بیست و دو هزار و هشتصد و پنجاه و دو ...پیرمرد همچنان دست هاش رو تکون میداد و میشمرد ...یک ،دو ، سه ، چهار!پسر دوباره به خواب رفته بود با دختر عموش خوش و بش میکرد ،دو سال منتظرش نشسته بود ...صدای خفه پچ پچ زن ها بیدارش کرد ...بیست و دو هزار و ...اه خشته شده بود از اعداد از خواب از بیداری از خستگی از درد کلاشینکف از یازده روز باقی مونده دلش میخواست با دختر عموش با نامزدش خلوت کنه ولی مزاحمش می شدن ...گلنگدن کشید ...شلیک کرد ...پیر زن ها ی مُرفه نما روی زمین افتادن ،گله رم کرده بود ...دختر هنوز میخندید و پسر کف پیاده رو به خواب رفت در حالیکه احتمالا بیش از یازده روز توی پاسگاه میموند ...

همکنون...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:32  توسط همکنون...   | 

چشم هاش میسوختند هر قدر گریه میکرد اشک های سرد آتش چشمانش را خاموش نمیکرد از هق هق کمرش میلرزید، دست هاش رو روی زانو هاش گذاشته بود. نمیخواست جلب توجه بکنه گوشه ای نشسته بود  و بی صدا گریه میکرد بی صدای توی تاریکی گریه میکرد لباسش خیس شده بود هوای دم کرده و گرم هرچند توی زمستان سرد ،عالی بود ولی باعث میشد عرق بریزد آدم ها نگاهش میکردند کلاغ های آسمان تیره غروب روز های آخر پاییز غار غار میکردند و همچنان اشک میریخت برای هر چه بود هر چه نبود برای هر که دوست و هر که نا دوست برای هرکه می آمد و هر که میرفت برای همه چیز گریه میکرد و سیل بی پایان اشک از گونه هایش جاری بود .
خودش هم نمیدانست برای چه گریه میکند!

همکنون...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:23  توسط همکنون...   | 

ينس لمن

 

...پسر جوان جلوی تلوزیون نشسته بود سرش رو روی دیوار گذاشته بود چشم هاش رو بسته بود از بس رانندگی کرده بود چشم هاش درد میکردند و فقط صداهارو میشنید گزارش یه مسابقه فوتبال بود بازی آرسنال بود با یونایتد ته دلش برای آرسنال هورا میکشید ...چند متری اون ور تر مرد میانسالی نماز میخواند و صدای لغات عربی با لهجه محلی ایرانی با صدای تشویق های اولدترافورد قاطی میشد ...چیزی ته گوش پسر سوت میکشید ...یه بنز ده تُن بوق شیپوریش رو کشیده بود از روبرو می آمد خیلی وسط بود پسرک کنار کشید رونی روی زمین افتاد مرد گفت:سمع الله لمن حمده الله اکبر ...
مرد به سجده رفته بود اینرو از صدای برخورد مهر سرد با پیشانی نمناک مرد فهمیده بود ...کریس رونالدو توی عرض حرکت میکرد ...ماشین داغ کرده بود گاز رو بیشتر کرد تا باد بیشتر بشه ...آرسنال بهتر بازی میکرد هر چند خبری از آنری نبود ...پسر خوشحال بود ..."السلام علیکم و رحمت الله و برکاته "نماز مرد تمام شد ...ساها شوت کرد ...ماشین شاخ به شاخ یه اتوبوس میرفت ...بوق اتوبوس خواب پسرک رو میپراند ...مرد تسبیح رو میچرخاند و آروم آروم ذکر میگفت ولی صدای خفه اش شنیده میشد ...فابرگاس بلند شده بود ...مرد تسبیح رو وسط جانماز گذاشت و گوشه های جانماز رو  رو به وسط تا کرد... صدای ترمز اتوبوس ...صدای گزارشگر ...لمن شیرجه رفته بود ...صدای خورد شدن شیشه ماشین ...صدای فریاد گل فردوسی پور که با صدای گزارشگر عرب قاطی بود  ...صدای الحمد لله مرد ...صدای خرد شدن جمجه اش ...صدای لرزش اولدترافورد ...صدای قدم های مرد ...صدای له شدن ماشین ...صدای اعتراض های ونگر به داور ...

صدای قدم های مرگ ...

وصدای سوت پایان مسابقه

آرسنال بازی رو باخت.

 

همکنون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 16:46  توسط همکنون...   | 

به نام نامی دوست

لب دیوار ته پیاده رو تلو تلو میخوره ،سرش سنگینی میکنه ،سرش از گردنش قوی تر شده از قدرت گردنش سنگین تر شده و چکش هایی که شقیقه هاش رو می کوبند ...
 لب دیوار آرام راهش رو میگیره که بره، کف دست چپش از بس روی دیوار های زبر و خشن کشیده شده خونی شده و ردی قرمز روی دیوار درست می کنه ...ولی تلو تلو خوردنش رو نمیتونه مهار کنه مدام وسط پیاده رو می ره و یا با سر به دیوار میخوره ظهر گرم تابستون زیر آفتاب داغ توی پیاده رو تلو تلو میخوره و چکش هایی که توی شقیقه هاش میزنن ...دو تا سرباز از جلوش رد می شن یکیشون میگه اینو نگاه از بس خورده صاف نمیتونه راه بره !
اما اون مست نیست دو سال پیش آخرین باری بود که مست کرد ...باز هم تلو تلو میخوره محکم با سر میره توی یه در پیر زنی بعد از چند ثانیه در رو باز میکنه ،جیغ ضعیفی میکشه و در رو میبنده... سرش شکاف میخوره و خون از لای  موهای آشفته اش روی صورتش جاری میشه دهنش رو باز میکنه و خون روی صورتش رو می مکده تلو تلو خوردنش کمتر شده ولی سرش هنوز هم سنگینه همینطور که داره از کنار دیوار با سر سنگین با سری شکسته با تلو تلو راه میره صدایی از پشت سر می آد آروم بر میگرده و ...                        

برای چی؟

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 8:37  توسط همکنون...   | 

   مرد دستش را محکم به جیبش فرو برده بود و دسته کائوچویی چاقو رو فشار میداد ،تیغه چاقو جیبش را سوراخ کرده بود و تیغه استیل چاقو روی رانش قرار داشت ،سرماش مرد رو اذیت میکرد ...کم کم به قسمت تاریک پیاده رو نزدیک می شد چراغ های خیابان سوخته بود و دل مرد برای پسرک فقیر فالفروشی که با قناری مرده توی قفسش از کنار مرد رد  میشد سوخت . سنگفرش پیاده رو بیش از حد قدیمی بود و سنگ ها ترک خورده بودند مردم مجبور بودند مدام زیر پاشان را نگاه کنند.
   مرد خپلی از روبرو می آمد شکم باد کرده اش با گونه های آویزان و زیر گلو همراه با پاهای چاق و خمره ای ،شکل زیادی خرفتی بهش داده بود دو قدم عقب تر از مرد دختر خوش لباس لاغری آرام آرام قدم میزد و پنج شش قدمی عقب تر پسر جوانی با قد بلند می آمد ،قد پسر به قدری بود که کله اش رو از روی سر مرد خپل میشد دید ...
   مرد وقتی درست در مقابل خپله قرار گرفت آماده شد چاقو رو آروم بیرون آورد و در حالیکه به مرد خپل تنه زد چاقو رو توی شکم گنده اش فرو کرد مرد همون حس قشنگی رو پیدا کرد که وقتی به بالش های پر خونه پدری مشت میزد پیدا میکرد ...بلافاصله چاقو رو بیرون کشید و پرید و چاقو وسط سینه دختر فرو کرد ناراحت شد چون دختر خیلی لاغر بود اگر یه کم چاق تر می بود میشد چاقو رو خیلی بیشتر فرو کرد ولی دیگه فرقی نداشت ،قطرات خون رو می دید که از کمر دختر روی زمین می ریخت ...چاقو از کمر دختر بیرون زده بود ...
   پسرکه ترسیده بود شروع کرد به فرار مرد دنبالش راه افتاد و وسط راه چاقو رو از پشت توی گردن پسر فرو کرد مرد صدای ترکیده شدن چیزی رو توی گلو پسر حس کرد...
    مردم پیاده رو دنبال مرد افتاده بودند می دوید سر راهش به هر کی بر میخورد میزد . لبه جوب آب پاش روی یه موش کوچیک رفت موش له شد مرد ناراحت شد چند لحظه ای وایساد ولی دوباره شروع به فرار کرد اونقدر دوید که یک دفعه خودش رو کنار بزرگراه پیدا کرد همچنان دوید و از پل عابری بالا رفت مردم هنوز صد متری عقب تر بودند تمام عمر برای یک همچین روزی تمرین دو کرده بود یه لحظه ایستاد و تیتر روزنامه های فردا رو مرور کرد عکس خودش رو دید و فکر کرد مردم تا سال ها این پل رو با اسم اون خواهند شناخت بعد درست وقتی مردم از پله ها بالا می آمدند وسط بزرگراه شیرجه زد
در حالیکه اسم یه پل عابر رو خریده بود.

همکنون...

 

 

اين پست هيچ ارتباطي با بحث ما نداره
در ضمن براي خووندن عقايد من در اين مورد بريد به : ايران و اسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:56  توسط همکنون...   | 

   پویا و آرمین از ماشین که جلوی تابلو توقف مطلقا ممنوع پارک شده بود پیاده شدند ،ده متری پایین تر مغازه عطر فروشی بود هر دوشون می خواستند هدیه بخرند در حالیکه در مورد ادکلن های مختلف حرف میزندند وارد پیاده رو شدند .
   زن کولی از اون طرف خیابون به سمت پسر ها اومد ،انگار فکر میکرد شاید توی این حال و هوای عشقی شاید هوس فالگیری به سر پسر های مایه دار بزنه .بدون توجه به ماشین ها وسط خیابون اومد به خاطر اینکه زیر ماشینی که از طرف چپ می اومد نره روی باند جلویی شیرجه زد ،افتاد کف خیابان که یه موتوری با سرعت از روی زانوی چپش رد شد ،سرعت موتور به قدری بود که می شد بوی گوشت پای زن کولی رو که در اصطکاک پخته شده بود حس کرد .پای زن کولی قطع شده بود ...
   پویا و آرمین دیگه داشتند نزدیک مغازه میشدند که زن کولی بلند شد و به سمت پسر ها لنگه رفت در حالیکه داشت فکر میکرد که چی بگه که پسر ها رو سر کیسه کنه .آرمین داشت وارد مغازه میشد  اما یه دفعه زن کولی دستش رو گرفت و گفت: ای آقا بیا فالت بگیرُم " پویا هم زن رو نگاه کرد و گفت :"برو کنار تورو خدا همین الانم خیلی دیر کردیم"
   همین موقع بود که یه موتوری دیگه برای اینکه از روی پای قطع شده زن کولی رد نشه پیچید جلوی ماشین روبرویی و محکم به ماشین خورد ،روی آسفالت سُر خورد، عطر گوشت پخته دوباره بلند شد ،و جلوی زن کولی و پسر ها سرش به یه درخت خورد و در جا مُرد ...
زن یه لحظه سرش رو گردانده بود و پسر ها زود توی مغازه رفته بودند .زن کولی میدونست که اگر بیشتر از این صبر کنه صاحب مغازه مامور ها رو خبر میکنه . و در حالیکه  لی لی کنان از پیاده رو پایین می رفت به خاطر از دست دادن پسر ها افسوس میخورد ...

همکنون... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 9:54  توسط همکنون...   | 

سلام اشتباه نیومدین اینجا هنوز همکنون...!
اما مجبور شدم یه بار حذف بشم و دوباره هر طور شده بوجود بیام و به دور مسابقات برگردم (شنیدم این اتفاق می خواد برای استقلال هم بیافته!)

در هر صورت از اول شروع می کنم با همون پست آخر منتظرم باشید منتظرتون هستم

 

همکنون...


به نام نامی دوست

 

  مردک گنده بطرز چندشناکی خلال دندان کثیف رو لای دندان های زرد و دود خورده اش فرو می کرد و نو کش رو عمدا به لثه ها ی ورم کرده اش می کوباند بطوریکه میشد صدای برخورد نوک تیز خلال چوبی خیس رو با سطح لیز و خون آلود لثه ها شنید و لحظه ای بعد صدای خر خر مور مور کننده ای که به خاطر بالا کشدن خلال از بین دندان ها بوجود می آمد .
  مسافر های کوپه اگر دل نگاه کردن داشتند می تونستند تیکه ها باریک چوب رو که لای دندان ها باقی می ماندند و باعث تیز تر شدن خلال می شدند رو ببینند .
   پنجره کوپه خراب بود ،باز نمیشد و هوای دم کرده و خفقان بار کوپه نفس آدم رو تنگ میکرد
...گاهی هم میشد تیکه های نیم جویده گوشت رو که احتمالا یک هفته ای لای دندان ها گیر کرده بودند دید گوشت های گندیده ای که که خون لثه مردک گنده به طرز بی دقتی رنگامیزیشون کرده بود .
   هر کدوم از مسافر ها خودش رو به کاری مشغول کرده بود تا این منظره رو نبینه که یک دفعه صدای غریزی ترسناکی همه متوجه دهن مردک گنده کرد و سپس بوضوح میشد حس کرد که هوای کوپه سنگین تر شده بود آره مردک گنده آرغ زده بود و بوی تحم مرغ مانده ای که انگار همین چند دیقه قبل کوفت کرده بود و بوی تند پیازی که کهنه تر به نظر می رسید با بوی تعفن معده و شاید هم روده مردک گنده قاطی شده بود . این هوای خروجی از دهن مردک گنده مثل گاز بیهوشی مسافران رو به خلثه لجن بار و زجر آوری فرو میبرد .
...مسافر ها تخت های کوپه رو باز کردند و یکی یکی سر جاهاشون رفتند ،مردک گنده هم که با حرکتش امیدورای هم سفرهاش رو بر می انگیخت روی تخت پایین دراز کشید .ولی اوضاع عوض نشد ،دندان های مردک گنده تمام نمیشدند!
   مرد جوانی که بیشتر از همه مشمئز شده بود و از شانس بدش درست روی تخت بالایی مردک گنده خوابیده بود و از همه بیشتر صدا ها رو میشنید نا خود آگاه صدایی از دهنش در آورد که نمیشد گفت چی بود ولی صدای خیلی عادی ای نبود ،هر چی بود مردک گنده رو که انگار غرق در افکارش بود خیلی ترساند و بعد صدای ضربه محکم با صدای جمع شدن تخت قاطی شد و چند لحظه بعد صدای ناله دردناکی مسافر ها رو که انگار هنوز بیدار بودند ترساند .
   چراغ رو روشن کردند ،مردک گنده در حالیکه حالت یه سگ پوز گنده ی خوابالو رو به خودش گرفته بود روی تخت افتاده بود و خون از شکاف پیشانیش روی صورت کثیفش جریان داشت و توی دهن نیمه بازش میریخت و چشمان خون آلودش به زیر تخت بالایی خیره مانده بود .توی دهنش که به طرز وحشی ای باز بود می شد خلال دندان رو دید که از یک طرف سوراخ عمیقی  روی سقف دهن مردک گنده درست کرده بود و از پایین طرف تیزش زبان مردک گنده رو چاک زده بود .خلال دندان عجیب محکم بود!

مردک گنده مستحق مرگ اینطوری نبود؟

 

همکنون...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 8:17  توسط همکنون...   | 

به نام نامی دوست

   طبق معمول صبحانه را خوردم و با هزار زحمت کیفم را گرفتم و برای کار به خیابان رفتم تا شاید ماشینی بیاید  و زود تر به اداره برسم ، از روزگار خیلی خسته بودم ،از نفس کشیدن مردم ، از نگاه ها ، از لباس ها و خیلی چیز های دیگر... .ماشینی جلوی پایم ترمز کرد سوار شدم و سلام دادم کنارم یک آدم واقعا" غول پیکر نشسته بود به من نگاه میکرد و یک عطسه خیس و خیلی بد زد و تمام صورتم از آب دهان او خیس شده بود خیلی عصبانی شدم و انتظار داشتم از من معذرت خواهی کند و با خودم گفتم الان یک دستمال در می آورد و با معذرت خواهی فراوان در حالی که رنگش مثل لبو سرخ شده است صورتم را پاک میکند ولی به من نگاه کرد و گفت ....الهی شکر!...

همکنون....

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:43  توسط همکنون...   | 

جوخه اعدام

سرباز مردک را از توی اطاق بازداشتگاه صدا زد . مردک بلند شد و آرام جلو آمد ترس عجیبی وجودش را احاطه کرده بود از چشمانش میبارید که خود او آن کار را کرده . اما با نا امیدی توام با اجبار خارج شد کاشیهای شکسته و گلی کف پاسگاه براش چندش آور بود ... درب دادگاه باز شد برای مردک مثل کابوسی بود .قاضی منشی دادستان شهاد و عده ای از دوستانش آنجا بودند .مردک بی اعتنا همراه سرباز به صندلی رفت و سرباز او را به روی صندلی نشاند .آرام نشست و توجهی به محیط نداشت مدام جوخه اعدام را تصور میکرد که جلویش نشسته اند و ده گلوله در شکمش خالی میکنند هر بار صدای شلیک را میشنید گلوله ها را میدید درد میکشید خون ریزی میکرد میمرد....اما چند ثانیه بعد دوباره همه چیز تکرار میشد طوری که آرزو میکرد کاش واقعا" بمیرد! سعی کرد به داد گاه توجه کند دوست قدیمیش را در جایگاه شهاد دید او از کجا به آنجا رفته بود را نمیدانست ولی شنید که دوستش قسم خورد و به دروغ گفت که موقع انجام آن کار مردک پیش او بوده ، مردک میدانست دوستش دروغ میگوید پرید داد زد ممنون خیلی ممنون برای تمام عمرم مدیون تو شدم ممنون که حقیقت رو نگفتی با دروغت نجاتم دادی....دادگاه ساکت شد فردا جلوی جوخه اعدام خبری از آن خنده ها نبود... همکنون...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:15  توسط همکنون...   | 

 

در آمدم بیرون هوای سرد آخر زمستان هم قسطی سرده ولی باز هم آزارم میداد توی خیابان ها ی شهر راه افتادم ساعت از دو ونیم شب گذشته بود برایم مهم نبود که کسی چی فکر میکند که من یک دختر تنها توی خیابان وسط شهر آنوقت شب چه کار میکنم  ولی ترسی عمیق داشتم هر لحظه دلم میخواست که جیغی بزنم و و فرار کنم اما از چی فرار کنم یا به کجا فرار کنم نمیدانستم بیخودی میترسیدم آنقدر ترسیده بودم که ناخود آگاه توی خیابان ها پیچیده بودم و حالا فکر میکردم که گم شده ام!

از جلوی کوچه ی بن بستی رد شدم صدای نعره نخراشیده یک نره غول آمد که به طرفم می آمد ترسیدم جیغ بزنم خوب نمیدیدمش ولی نور چراغ خیابان یک چیز رو روشن نشانم میداد

تیزی چاقوش رو !

چند لحظه حس کردم بهم زل زده بعد نا خود آگاه کیفم رو انداختم و شروع کردم به دویدن اون هم آمد به نفس نفس افتاده بودم میترسیدم نمیدانستم چی میشه تا به نظرم رسید در خانه یکی رو بزنم زدم ولی باز نکرد دومی رو زدم زنی نگاه کرد و گفت برو پی کارت حوصله دردسر نداریم و خوب شنیدم که مردی با نیشخند گفت پول که خوب میدن چرا فرار میکنی!

حالم ازشون بهم خورد سراسیمه شروع به دویدن کردم از دور مسجدی رو دیدم با خودم گفتم حتما" در مسجد بازه هر چی باشه خونه خداست دویدم به در مسجد که رسیدم دیدم بسته است در زدم هوار کشیدم کمک خواستم مردی با عصبانیت گفت: چه خبرته گفتم: میخواهم بیایم تو گفت: تعطیله!گفتم: خانه خدا تعطیله من میخواهم به خانه خدا پناه ببرم مردک با مسخرگی گفت: مگر احیاست که آمدی مسجد برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه!ولی کجا وقتی توی خانه خدا روزیم رو ندادند دیگه کجا بدهند...

 

 

 

 

                                                       آنشب .....

همکنون... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:14  توسط همکنون...   | 

اول راه می ری بعد می ایستی به تمام پشت سرت نگاه میکنی غمگین میشی. از این که جلوی پات رو نگاه کنی میترسی،میترسی که بری ،ولی محکوم هستی که بری و... میری

ادامه میدی ناچاری که ادامه بدی راه بری راهی که میدانی برگشت نداره تمام خاطراتت رو جا میگذاری تا بری دنبال نفر جلوییت

باز هم دارید میرید احساس میکنی تازه داری میفهمی اسارت یعنی چی میخواهی جیغ بزنی نمیتونی میخواهی بودوی، فرار کنی نمیتونی میخواهی برگردی نمیتونی ...میخواهی بمیری ولی  نمیتونی ...

باز هم راه ادامه داره فقط گفتند برو نگفتند کجا برو برای چی برو چقدر برو ...فقط گفتند که برو! و تو تسلیم ناچار این فرمان میروی

اما کم کم فکر میکنی میتونی فرار کنی اگر برگشت نیست لااقل مرگ هست میتونی بمیری به اطراف نگاه میکنی سیم های خار دار رو میبینی که راه رو از صحرای آزادی جدا کرده اند تصمیم میگیری، از صف خارج میشی اولین نهیب رو بهت میزنند که صف رو بهم نریز ولی گوش نمیدی میری میدوی به سمت سیم ها ده قدمی سیم ها اولین گلوله رو حس میکنی که پات رو سوراخ میکنه دومی در قدم هشتم سومی در قدم پنجم و آخری رو زمانی حس میکنی که سیم ها رو در آغوش گرفتی!

سیم های آزادی را!

همکنون...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:12  توسط همکنون...   |