تبليغاتX
همکنون

همکنون...

 

 

یک روز" کوروش" هخامنشی رفت و با "سپاهیانش" بابل را گرفت .

"سپاهیان" خواستند شهر را به آتش بکشند. یهودیان را بکشند. 

"کوروش" یهودیان را امان داد . آزادی ادیان را اعلام کرد .

"کوروش" بین النهرین را هم گرفت .گویند قارون را در آنجا شکست داد.

"سپاهیان" خواستند شهر ثروتمند را به غارت برند.

"کوروش" غنیمت گرفتن را ممنوع کرد. نیمی از ثروت قارون را بر جا گذاشت.

اگر "کوروش" نبود ، "سپاهیان" یهودیان را منقرض کرده بودند. و بین النهرین را غارت.

اگر به جای "کوروش" کس دیگری بود ،تاریخ دیگری داشتیم .

"سپاهیان ایران" مطمئنا فرقی با " سپاه اسکندر" نداشتند .

تاریخ را " افراد" مینویسند نه " ملت ها"

"مردم" همواره به یک شیوه اند. "فرد " هایی آنها را عوض میکنند.

اگر این "فرد" ها نباشند "مردم" دوباره همان "مردم" میشوند .

"ملت" بزرگ نداریم ،"فرد" بزرگ داریم.

تنها یک مدل "مردم " وجود دارد.

 

همکنون...

روزانه های من  از امروز به بعد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط همکنون...   | 

Film

دست هاش رو قلاب کرد. خمیازه کشید . صندلی مدرن سینما خیلی ناراحت بود . از فیلم خسته شده بود . بلند شد . فیلم رو نیمه کاره رها کرد .شب خنکی بود . توی خیابون ها راه افتاد . بچه ای روی لبه جوب مثل بند باز ها راه میرفت . مادرش متوجه نبود . توی یک کوچه بن بست گربه ای از کنار دیوار رد میشد .کرکره ها پایین می آمد. ساعتی بعد مامور های شهر داری سر میرسیدند . و آشغال دزد ها . الگانس های پلیس و صدای کش کش کفه کفش ها . درام شهر آغاز می شد ...

همکنون...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:42  توسط همکنون...   | 

 

آدم

هر جا هستی برو کنار یه پنجره . به کجا باز میشه مهم نیست خیلی . اصلا اگه باز نشه هم مهم نیست . فقط پنجره باشه . هر چیزی میبینی . به همون فکر کن . زندگیت چقدر به اونی که با تو فقط به اندازه یه شیشه پنجره فاصله داره ، وابسته شده؟
آدما برا هم مجهولن . ناشناخته موندن . باید کشف بشن . اولین نفری رو که توی پنجره میبینی رو برو کشف کن . مطمئن باش خیلی خسته شده از دستت. خیلی منتظر مونده خیلی ضربه ها خورده خیلی درد ها داره ...

اولین نفری که توی پنجره میبینی خودتی !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:58  توسط همکنون...   | 

سوسک بزرگی از روی درخت روی زمین افتاد. کنار لونه مورچه ها . به پشت روی زمین افتاد و . پاهای ریزش توی هوا تکون تکون میخوردن . مورچه ها بهش حمله کردن . زنده زنده خوردنش . وقتی زجر کش میشد یاد دوست کوچیکش افتاد. مورچه ها ظرف چند دیقه خورده بودنش. خوردن سوسک یک ساعت طول کشید.

همکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:41  توسط همکنون...   | 

 

 

رسید،

نشست .

چای میخواست ،

نبود.

بلند شد

رفت.

همین .

 

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط همکنون...   | 

chair

منتظر یه اتفاق خوبم 

مثل یه صندلی قدیمی که دیگه کسی بهش اعتماد نداره !

همیشه خالی میمونم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:0  توسط همکنون...   | 

نور،دریچه،شتاب

نور میخواهم ،نور!

و دریچه را باید گشود ،نور منتظر ماست !

شتاب!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:9  توسط همکنون...   |