تبليغاتX
همکنون

همکنون...

subway

مردم تنگ هم توی مترو با یک دست آویزان از نرده های مترو و دست دیگر در حال آویزان نگه داشتن شاید یک تکه گوشت  در حال فرو رفتن به کام زمین  و آدم ها مثل تکه های گوشت از سقف سلاخانه شهر آویزان .همه مردم  مرد ها ، زن ها ، آدم ها
وعده غذای شهر...

همکنون...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:41  توسط همکنون...   | 

موش!

شنیدین میگن آب که سر بالا بره قورباغه ابوعطا میخوونه؟
حالا اینجا که ما زندگانی میکنیم (ببخشید زنده مانی میکنیم !) آب بد جوری داره سر بالا میره و اوضاع بد جوری داره قمر در عقرب میشه !

شنیدین میگن طرف کاسه داغتر از آشه ؟
حالا اینجا که من و رفیق هام داریم روز ها رو لگد مال میکنیم چند نفر هستن بدجوری دارن آتیش میگیرن و کاسه اونقدر داغه که صدای آش هم در اومده!

شنیدین میگن حوضی که ماهی نداره قورباغه توش پادشاهه ؟
این حوضی که ما داریم توش دست و پا میزنیم فکر میکنم دو سه قرنی میشه که ماهی ها ازش فرار کردن رفتن حوض همسایه!

شنیدین میگن موش تو سوراخ نمیرفت جا رو به دمش میبست؟
این سوراخ موش هایی که ما توش پنیر کپک زده نوش جان میکنیم یه موشی پیدا شده خودش به زور راه میره میخواد یه جاروی گنده رو از سوراخ بیاره تو!

شنیدین میگن طرف یه وقت از دروازه رد نمیشه و یه وقت دیگه از سوراخ سوزن رد میشه؟
من جون خودم مردمی میشناسم یه وقتی از آش کاسه داغتر میشن و یه وقت از سوراخ سوزن رد میشن !

شنیدین میگن دیوار موش داره  موش هم گوش داره؟
من هر روز دیوار های اطاقم رو خوب میگردم به جز اونایی که از دستم در میرن چند ده تایی موش گنده شکار میکنم!

روزگار عوض شده جونم آدم چیزای عجیب غریبی میبینه به حق چیز های ندیده و نشنیده!

جل الخالق!

همکنون... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:4  توسط همکنون...   | 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

norooz

بوووووووووووووووووووووووووومب!!!

آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت!

سال نو مبارک !

نوروز مبارک !

کی به کیه من دقیقا همین لحظه ای رو که تو داری این رو میخوونی نوروز اعلام میکنم!

اصلا هر بار که اینجا رو بخوونی عیده!

نوروز از این به بعد همین الانه الانه همین هم اکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:20  توسط همکنون...   | 

زندان

گاهی امید رنگ گناه به خود می گیرد ...

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 9:8  توسط همکنون...   | 

لكه

یک نفر افتاد .

یک نفر روی خیابان تف کرد

چند روزی میگذشت

باد رغبت اینجا آمدن نداشت

باد هم آرام دنبال ردپاهای خود گم شد...

باران هر چه می کوشد نژادمان از هستی پاک نمیشود!

چه لکه های بدرنگ و ضمختیم ما!

 

همکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:16  توسط همکنون...   | 

  در آسانسور باز شد و پویا همراه دختر جوان و مرد میانسالی وارد آسانسور شد ،پویا دکمه شماره یازده رو فشار داد ،به انتظامات اداره پیش آقایی به اسم مالکی احضار شده بود و باید راس ساعت پیش آقای مالکی میرفت خدا خدا میکرد یه طوری بشه که پیش مالکی نره .توی مسیر نگاه های پویا و مرد میانسال دنبال چیزی مدام با هم تلاقی می کرد .وسط های مسیر لرزش خفیفی حس کردند و بعد آسانسور ایستاد ،هرچند دختر از ترس غش کرده بود و مرد میانسال ساکت بود ...پویا ته دلش هورا میکشید ...چند ساعت بعد وقتی در آسانسور رو باز کردن بدن نیمه جان دختری رو از وسط اجساد خفه شده پویا و آقای مالکی بیرون کشیدن...

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:52  توسط همکنون...   | 

فریاد

فریاد ها بلند شدند !

یک نفر خمیازه میکشید ...

مادری آرام میگریست ،

عده ای ساکت بودند ...

 

همکنون...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:21  توسط همکنون...   | 

scream

خوب گوش هات رو بگیر !
انگشتاتو توی گوشات فرو کن  سعی کن بهش فکر نکنی!

چون من میخوام جیغ بکشم یه جوری که همه رو کر کنم!

آماده:

۱

۲

۳

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 15:10  توسط همکنون...   |