تبليغاتX
همکنون

همکنون...

 جوجه تيغي

 در جعبه باز شد و یه دسته جوجه تیغی روی برف،توی کولاک رها شدن .سرما گیجشون کرده بود بعضی از جوجه تیغی ها منگ شده بودن و فقط میلرزیدن .بعد از چند لحظه انگار جرغه ای بین جوجه تیغی ها افتاد .یک دفعه دور هم جمع شدن احساس گرمای مطبوعی بدن های از سرما بی حس شدشون رو نوازش میکرد .چند دیقه بعد صدای جیغ جوجه تیغی ها بلند شد ،هزاران تیغ هزاران سوراخ روی بدن های جوجه تیغی ها درست کرده بود و جوجه های خون آلود دوباره توی سرما منگ و تنها ماندند...

همکنون...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 17:51  توسط همکنون...   | 

آرام تر !
چرا شتاب دارید؟
مگر به کجا میروید؟
چه منتظر توست؟
آرام بدون عجله !

اما از شتابش نکاست او رفت به سوی آنچه که تاریخ هنوز در فکرست تا شاید دریابد چه بود!
و ما را تنها گذاشت اما باور نمیکنم تنهایمان بگذارد تا تاریخ زنده است او تنهایمان نمیگذارد !
من هنوز خون گرمش را در رگهایم حس میکنم چون یک شعله در درون همه آزادیخواهان در پروازست !
این شعله خموش نخواهد شد!
این علم به زمین نخواهد افتاد!
حسین خون خداست!خونی که در رگ های انسانیت میتپد!
و کسی چه میداند شاید در رگ های ما!؟

همکنون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:29  توسط همکنون...   | 

 

و امروز همین امروز -همین امروزی که هر روز می گوییم!
همت کردیم بجنگیم!

اگر دنیا خورشید را به من هدیه نمیدهد من آنرا از آسمان خواهم دزدید!

خدا یاورمان باش!

همکنون...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:2  توسط همکنون...   |