من جا مانده ام
برگردید منو هم ببرید خدا چرا ؟ چرا مرا دیر ساختی ؟من باید همراه برادرانم زیر تخت سنگهای اهرام میمردم زیر شلاق پای دیوار چین میمردم زیر لگد های اسکندر ها له میشدم همراه برادران و خواهرانم توی کوره های آدم سوزی میپختم!
من جا ماندم دیر رسیدم من جدا ماندم از نسلم از برادرانم خدا من به تو اعتراض دارم !
مرا دیر آفریدی به کدام گناه؟به کدام گناه نکرده من باید دیر بیایم دیر بروم من از این نسل نیستم من آدم دیروزم هم درد هایم سال ها پیش مرده اند زیر لگد های آدم های مشابه!
برادرانم مرا جا گذاشتند من باید در میدان مین میمردم من جا ماندم من دیر رسیدم خدا مرا دیر ساخت چرا؟چرا خدا؟
و من تنها ماندم بی همفکر بی همدرد بدون حتی گوشی برای شنیدنم و چشمی برای دیدنم من دیده نمیشوم بهانه خنده های آدم ها میشوم دختر ها پسر ها به من میخندند و از این پس با آمدن نامم به تهوع می افتند
من بیگانه ام با آنها با آدم های خیابان کوچه بازار حتی دانشگاه!من بیگانه ام مثل مورسوی کامو من تنهایم بی طبقه بی همدرد و آدم ها حتی به التماس من جواب نخواهند داد مرا نگاه نخواهند کرد و به من فکر نمی کنند به من اعتنا نمیکنند و این هزار بار برایم میماند که دیده نمیشوی!
همه با تردید نگاهم میکنند فکر میکنند که دروغگو هستم یا نه دیوانه ام اما هیچکس به من ظن صداقت هم نمیبرد اما من از نسل این روز ها نیستم من جا مانده ام از کاروان فلاکت تاریخ در عصر بی همدردی جا مانده ام!دیر رسیدم دیر خلق شدم و خدا ازتو میپرسم چرا؟
چرا باید دیر بیایم چرا؟
اما نه تقصیر خدا نیست تقصیر آدم ها نیست تقصیر هیچکس نیست ،من مقصرم!تنها مقصر منم!من مقصرم چون جا مانده ام چون متفاوتم من مقصرم چون وصله ناجور دنیایم چون با آدم ها با فکر ها با رفتار ها با دنیاشان بیگانه ام مثل مورسوی کامو مثل روکانتن سارتر اما نه من مثل روکانتن ها و مورسو ها نیستم آنها به مرگ پناه میبرند به ابن الوقت بودن به تفریح به لذت هرچند لحظه ای آنها تنهایند یک فردند فاقد اهمیت اجتماعیند!
اما من باید برای دیگران باشم من مسئولم من باید بگویم باید داد کنم اماافسوس که چوبه دار زمین برای من ساخته شده و چوبه ی دار زمین داد نبود! باید حرف بزنم و کسی خریدار حرف های من نمیشود یک غریبه ترسناک یک نفر که باید روح چار میخ شده به پیکرش رو مدام به دوش بکشه و محکوم باشه تا به دیگران بگوید سرگردانند!آدمی که باید روزمرگی تهوع آور زندگی آدم ها رو ببینه ولی نمیتونه مثل روکانتن سارتر بزنه به بی خیالی و توی دنیای خودش فرو بره یه جا مانده که چون نمیتونه به دنیای خودش برسه باید دنیا رو عوض بکنه اما چون دنیا عوض نمیشه باید له بشه ریشخند بشه مضحکه آدم ها بشه!و من الان در این جایگاهم یک پیامبر مفلوک و شکست خورده یک کسی که کسی حرفش را نمیشنود و اگر میشنود اعتنا نمیکند! و حتی لحظه ای نمیرسد تا این اعتراض به هر چه هست و عصیان علیه هر چه میبیند از سینه اش خارج شود!
نه من مثل مورسو نیستم من به خدایی معتقدم که او معتقدنبود به خدایی که او هم تنها رهایت میکند در رنج در درد و خود میگوید "لقد خلقنا الانسان فی کبد " و خدا هم تنها یت میگذارد تا به خودت واگذاشته شوی و شومی سرنوشت من در اینست تنها بی طبقه بی همدرد بی هم فکر بی گوش شنوا رانده از همه و رها شده از طرف خدا و مسئول و دردمند و تازه این این ور خط است و آن دنیا یک لنگه پا نگهت میدارند که تو وظیفه ات را انجام ندادی ساکت بودی حرف نزدی یک پیامبری بودی که وحیت را دزدیدی و مقصری !
گاهی کسی را میبینی گاهی فکر میکنی میشود چیزی گفت کسی شاید باورت کند اینکه او کیست و تو چیستی مهم نیست مهم اینست که تو- یعنی من- من جا مانده جرقه امیدم میدرخشد که شاید اینبار گوش کند بفهمد و اعتنا کند!اما نه کسی به من اعتنا نمیکند!و امید برای بار بینهایت زاده نشده میمیرد!اما باز هم مقصر نیست مقصر منم من که بیگانه ام متفاوتم ولی پشت نقاب تشابه مخفی میشوم چرا؟چون میترسم از چی؟از اینکه متفاوت ها باید بمیرند باید له شوند و من پناه میجویم برای ماندن اما پناهی نیست پناهی نیست و این بی پناهی برای آنست که من دیر رسیده ام
آی آدم ها حرف های من از گذشته را گوش کنید!
هرچند با تمام حضورم معترفم در این بازی هم مقصرم...
همکنون...