تبليغاتX
همکنون

همکنون...

آدم ها میان و میرن ،من تنها موجود ثابتم روی نیمکت، ناظر ساکت رفتن ها و آمدن ها در انتظار رفتنی...

 

نمیکت در انتظار رفتن

 

همکنون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:29  توسط همکنون...   | 

  

حباب

 ...صدایی ملایم همراه نور سبز وجودش را نوازش میکرد طلوع آفتابی جدید بود در اشراق وجودش و لذت کامیابی عرفان را در خود باز می یافت سبک شده بود و چون حبابی در حال صعود بود از اکسیری بنفش و درخشان پر میشد و حس میکرد به سر کائنات پی برده است دستانش میلرزیدند و صدایش گرفته بود تاب گرمای عشق را نمی آورد صعود و پر شدندش هر چند پیوسته سریع تر میشد ولی حس میکرد مدام سبک تر میشود و چیزی از وجودش را جا میگذارد گرمای سوزان عشق هر چند برایش دردناک بود اما درد خوشی بود این درد که ...

درد عشق بود

چند ساعتی گذشت و همچنان در اوج بود در کنج قدسی محراب حضور دوست آرام بود و بی اختیار دستان پر محبتش او را با خود میبردند و چهار سفر را و هفت شهر را پشت سر میگذاشت یک شبه ره صد ساله میپیمود و خدا را ملاقات میکرد ...

 

فردا،همان جا ،
   جسدش را به پزشکی قانونی منتقل کردند علت مرگ مصرف بیش از حد اکستازی ...

همکنون...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:3  توسط همکنون...   |