تبليغاتX
همکنون

همکنون...

   سرما همیشه مانع از روشن شدن ماشین قدیمی مردک می شد و برای حل این مشکل یه چراغ گازی زیر ماشین روشن میکرد اما چند روزی بود سرما شدید شده بود و فشار گاز کم شده بود و اگر میخواست توی پارکینگ نمناک چراغ روشن کنه بخاری خاموش میشد پس مردک به حلبی رو بر عکس می گذاشت زیر موتور ماشین و بعد طوری که شعله به موتور نخوره سی چهل تا شمع دیر سوز می چید روی حلبی .این کار اونقدر غیر عادی بود که وقت خواب فکر مردک رو مشغول میکرد ،مردک خواب میدید که پروانه ها دسته جمعی می آیند روی شمع ها می شینند . شمع ها خاموش میشه ،بعد صبح ماشین روشن نمیشه . بلند میشد می رفت توی پارکینگ اما تنها پروانه ای که در آن حوالی بود پروانه تسمه دار ماشین قدیمی بود ...

همکنون...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:4  توسط همکنون...   | 

   پیاده روی شلوغ و دراز پر از انسان های خلوت و کوتاهه ،آدم های کوتاهی که تو هم یکی از آن هایی و تمام مدت پیاده روی ناهنجارت در پیاده رو به آدم های دیگه میخوری و چپ و راست میشی به جای طول پیاده رو عرض اون رو راه میری،نا خود آگاه یاد پدیده پخش توی کتاب شیمی دبیرستان می افتی و آزمایش لکه جوهر توی تشت آب. اول حس میکنی برای خودت شخصیتی داری ،لا اقل یه قطره ای، اما بعد هی میخوری به قطره های دیگه ،پخش میشی ،توی تشت پیاده رو باز می شی ،حل میشی و چون خیلی ناچیزی قابل صرف نظری!همه آدم ها مثل تو هستند انگار با قطره چکان توب آب راکد پیاده رو رها شدند .همه بی هدف بی مقصد همه قطره همه در حال پخش شدن همه ناچیز همه قابل صرف نظر هستند!در حالیکه توی آب گندیده پیاده رو تقلا میزنی تا به مقصدت که یادت رفته کجاست برسی از خودت و کل آدم های پیاده صرف نظر میکنی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:10  توسط همکنون...   |