پسرک گوشه ای نشسته بود و تنها به آدم ها نگاه می کرد و گوش می داد پیش خودش احساس شادی میکرد که بین آدم های دیگه نشسته اما هر چی میگذشت حضورش کمرنگ تر میشد کم کم به یکی از اشیا محیط تبدیل میشد مثلا یه گلدان یا آباژور یا شاید کوچیکتر مثل یه چاقوی میوه خوری بازهم خیلی اهمیت نمیداد همیشه تو زندگیش این وضع رو داشت ازش ناراحت نمیشد اما کم کم حس کرد که آدم ها طوری دیگه نگاهش میکنند دیگه هیچکدومشون رو نمیشناخت حرف هاشون و فکرهاشون چند هزار سال نوری با عقاید کارد میوه خوری فاصله داشت ترسید و بلند شد و خواست با تیغه اش از خودش مراقبت کنه اما وقتی به خودش نگاه کرد دید تیغه ی یه کارد کوچک میوه خوری خیلی حقیر تر از اینه که انگشت آدم ها رو ببُره.
مردی کارد رو برداشت و باهش دندان های کثیفش رو پاک کرد و بعد بی تفاوت روی میز رهاش کرد و بعد گفت این کارد هم کند شده هم نوکش الان خم شد بعد دوباره برش داشت و توی سطل زباله انداخت
پسرک فریاد کشید که من کهنه نیستم اما کسی صداش رو نشنید و اگر شنید نفهمید و اگر فهمید اعتنا نکرد و اگر اعتنا کرد کاری نکرد و اگر کاری هم کرد جز گره زدن کیسه زباله نکرد!
چرا یه کارد کوچیک میوه خوری باید به آدم ها اعتماد کنه ؟
برای آدم هایی که من میشناسم، ارزش هر آدمی به سودیه که میرسونه نه بودنش
متاسفم...
همکنون...