تبليغاتX
همکنون

همکنون...

به نام نامی دوست

   طبق معمول صبحانه را خوردم و با هزار زحمت کیفم را گرفتم و برای کار به خیابان رفتم تا شاید ماشینی بیاید  و زود تر به اداره برسم ، از روزگار خیلی خسته بودم ،از نفس کشیدن مردم ، از نگاه ها ، از لباس ها و خیلی چیز های دیگر... .ماشینی جلوی پایم ترمز کرد سوار شدم و سلام دادم کنارم یک آدم واقعا" غول پیکر نشسته بود به من نگاه میکرد و یک عطسه خیس و خیلی بد زد و تمام صورتم از آب دهان او خیس شده بود خیلی عصبانی شدم و انتظار داشتم از من معذرت خواهی کند و با خودم گفتم الان یک دستمال در می آورد و با معذرت خواهی فراوان در حالی که رنگش مثل لبو سرخ شده است صورتم را پاک میکند ولی به من نگاه کرد و گفت ....الهی شکر!...

همکنون....

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:43  توسط همکنون...   | 

دلم!!!دلم را می گویم امروز دیدم که چه "بی دل خانه ایست این دلم"
چه تاریک خانه ایست این دلم ...
حس کردم که چه بی حس مرده است این دل در گوشه خانه سینه ام و چه گورستان شدست این شهر وجودم !
در لا به لای شاخه های وجودم اینبار "سیب کرم انداخته ای دیدم زرد" روح بی خود شده ای بس سرد!
زنده ی مرده در تپش های قلبم مرا پایید و من تنها سر زیر کردم تا حضورش نسوزاند این دل را!
در آن خانه - دل خانه ی بی دل شده ام را می گویم ـ من نا محرم بودم و دست غیب آمد و بر سینه من نا محرم زد !
دست غیب از خانه دل هود بیرونم کرد ...
آنگاه فهمیدم زردی و سنگینی این دل من بودم!!!

                               وقتی من خارج شدم
                                                     خدا در دلم تپیدن آغازید!

همکنون...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:9  توسط همکنون...   |