به نام نامی دوست
طبق معمول صبحانه را خوردم و با هزار زحمت کیفم را گرفتم و برای کار به خیابان رفتم تا شاید ماشینی بیاید و زود تر به اداره برسم ، از روزگار خیلی خسته بودم ،از نفس کشیدن مردم ، از نگاه ها ، از لباس ها و خیلی چیز های دیگر... .ماشینی جلوی پایم ترمز کرد سوار شدم و سلام دادم کنارم یک آدم واقعا" غول پیکر نشسته بود به من نگاه میکرد و یک عطسه خیس و خیلی بد زد و تمام صورتم از آب دهان او خیس شده بود خیلی عصبانی شدم و انتظار داشتم از من معذرت خواهی کند و با خودم گفتم الان یک دستمال در می آورد و با معذرت خواهی فراوان در حالی که رنگش مثل لبو سرخ شده است صورتم را پاک میکند ولی به من نگاه کرد و گفت ....الهی شکر!...
همکنون....
