سرباز مردک را از توی اطاق بازداشتگاه صدا زد . مردک بلند شد و آرام جلو آمد ترس عجیبی وجودش را احاطه کرده بود از چشمانش میبارید که خود او آن کار را کرده . اما با نا امیدی توام با اجبار خارج شد کاشیهای شکسته و گلی کف پاسگاه براش چندش آور بود ... درب دادگاه باز شد برای مردک مثل کابوسی بود .قاضی منشی دادستان شهاد و عده ای از دوستانش آنجا بودند .مردک بی اعتنا همراه سرباز به صندلی رفت و سرباز او را به روی صندلی نشاند .آرام نشست و توجهی به محیط نداشت مدام جوخه اعدام را تصور میکرد که جلویش نشسته اند و ده گلوله در شکمش خالی میکنند هر بار صدای شلیک را میشنید گلوله ها را میدید درد میکشید خون ریزی میکرد میمرد....اما چند ثانیه بعد دوباره همه چیز تکرار میشد طوری که آرزو میکرد کاش واقعا" بمیرد! سعی کرد به داد گاه توجه کند دوست قدیمیش را در جایگاه شهاد دید او از کجا به آنجا رفته بود را نمیدانست ولی شنید که دوستش قسم خورد و به دروغ گفت که موقع انجام آن کار مردک پیش او بوده ، مردک میدانست دوستش دروغ میگوید پرید داد زد ممنون خیلی ممنون برای تمام عمرم مدیون تو شدم ممنون که حقیقت رو نگفتی با دروغت نجاتم دادی....دادگاه ساکت شد فردا جلوی جوخه اعدام خبری از آن خنده ها نبود... همکنون...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:15  توسط همکنون...
|
