تبليغاتX
همکنون

همکنون...

 

در آمدم بیرون هوای سرد آخر زمستان هم قسطی سرده ولی باز هم آزارم میداد توی خیابان ها ی شهر راه افتادم ساعت از دو ونیم شب گذشته بود برایم مهم نبود که کسی چی فکر میکند که من یک دختر تنها توی خیابان وسط شهر آنوقت شب چه کار میکنم  ولی ترسی عمیق داشتم هر لحظه دلم میخواست که جیغی بزنم و و فرار کنم اما از چی فرار کنم یا به کجا فرار کنم نمیدانستم بیخودی میترسیدم آنقدر ترسیده بودم که ناخود آگاه توی خیابان ها پیچیده بودم و حالا فکر میکردم که گم شده ام!

از جلوی کوچه ی بن بستی رد شدم صدای نعره نخراشیده یک نره غول آمد که به طرفم می آمد ترسیدم جیغ بزنم خوب نمیدیدمش ولی نور چراغ خیابان یک چیز رو روشن نشانم میداد

تیزی چاقوش رو !

چند لحظه حس کردم بهم زل زده بعد نا خود آگاه کیفم رو انداختم و شروع کردم به دویدن اون هم آمد به نفس نفس افتاده بودم میترسیدم نمیدانستم چی میشه تا به نظرم رسید در خانه یکی رو بزنم زدم ولی باز نکرد دومی رو زدم زنی نگاه کرد و گفت برو پی کارت حوصله دردسر نداریم و خوب شنیدم که مردی با نیشخند گفت پول که خوب میدن چرا فرار میکنی!

حالم ازشون بهم خورد سراسیمه شروع به دویدن کردم از دور مسجدی رو دیدم با خودم گفتم حتما" در مسجد بازه هر چی باشه خونه خداست دویدم به در مسجد که رسیدم دیدم بسته است در زدم هوار کشیدم کمک خواستم مردی با عصبانیت گفت: چه خبرته گفتم: میخواهم بیایم تو گفت: تعطیله!گفتم: خانه خدا تعطیله من میخواهم به خانه خدا پناه ببرم مردک با مسخرگی گفت: مگر احیاست که آمدی مسجد برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه!ولی کجا وقتی توی خانه خدا روزیم رو ندادند دیگه کجا بدهند...

 

 

 

 

                                                       آنشب .....

همکنون... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:14  توسط همکنون...   | 

کاروان کربلا!

  اتوبوس بد جوری دم کرده بود وسط زمستان و این همه گرم! نمیدانم دیگران هم به اندازه من گرمشان شده بود یا نه ،اتوبوس پیچ را که رد کرد دم یک قهوه خانه سر راهی وایستاد.

 جلوی اتوبوس روی پرده ای نوشته شده بود :

کاروان کربلا

  راننده بلند شد و گفت برای نماز و ناهار ساعتی اینجا هستیم راس ساعت سوار بیایید که زائران کربلای حسین رو معتل نکرده باشید و بعد هم بلند گفت سلامت به مقصد برسیم صلوات جمیل ختم کن و ماهم یک صدا بر محمد و آلش درودی فرستادیم و بلند شدیم بد جوری گرسنه بودم ولی مگر میشد در کاروان امام حسین قبل از نماز غذا خورد لب حوض وضویی ساختیم و رفتیم به نماز خانه ی زائرسرا روحانی کاروان را هر چه کردند گفت که من حالم خوش نیست و دل درد دارم مکروه است پشت سر آدم مریض نماز خواندن البته از قرار معلوم  گلاب به روتون حاج آقا اسهال شده بودند ولی به روی خودشون و ما نمی آوردند تا از شانشان کم نشود!

  توی نماز خانه جنگی در گرفته بود که نگو و نپرس  که حاجی شما جلو وایستا نه امکان ندارد سید اولاد پیغمبر  باشه و من اقامه ببندم! استغفر الله! عاقبت کار داشت طولانی . باقی ملت ،که احتمالا همه شان مثل من بی نوا حاجی نبودند داشتند شاکی میشدند یکی از این حاج آقا ها که بالا دست من نشسته بود گفت اصلا جوان تو بخوان تو که بی گناهی و معصوم. راستش اول به بی گناهی خودم ریشخندی زدم و نا خود آگاه بلند شدم رفتم جلو ی محراب و شروع کردم به اقامه دادن یکی پشت سرم زیر لب گفت یک عمر مسلمانی و آخر پشت سر این جوجه! فکر نمیکرد شنیده باشم ولی من شنیدم نماز را شروع کردم برای ضایع کردن اون یارو هم شده با لهجه عرب حجاز خواندم تا رکعت اول تمام شد رکعت دوم مردک الله اکبر بلندی گفت که یعنی آهای یارو تلفظ الله ات غلطه! منم بعد از حمد خواستم حالش رو بگیرم رفتم سراغ یک سوره بلند حسابی نمیدانم چرا این همه سوره یک دفعه شروع کردم به خواندن سوره جمعه من این سوره رو هفت هشت سال قبل حفظ  کرده بودم ولی خواندم درست هم خواندم تا رسیدم به آیه ۵"کمثلالحمار یحمل اسفارا..." باقی آیه یادم رفت که رفت دوباره خواندم سه بار خواندم یادم نیامد نمیدانم این حمار چی کرد ولی هر چی کرد خیلی ضایعم کرد بعد چند دقیقه دیدم حاج آقا ها یکی یکی رجوع کردند و فرادا خواندند و بعد از نماز همگی شروع کردند به فحاشی به من

 توی محراب مردم!...

همکنون... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:14  توسط همکنون...   |