در آمدم بیرون هوای سرد آخر زمستان هم قسطی سرده ولی باز هم آزارم میداد توی خیابان ها ی شهر راه افتادم ساعت از دو ونیم شب گذشته بود برایم مهم نبود که کسی چی فکر میکند که من یک دختر تنها توی خیابان وسط شهر آنوقت شب چه کار میکنم ولی ترسی عمیق داشتم هر لحظه دلم میخواست که جیغی بزنم و و فرار کنم اما از چی فرار کنم یا به کجا فرار کنم نمیدانستم بیخودی میترسیدم آنقدر ترسیده بودم که ناخود آگاه توی خیابان ها پیچیده بودم و حالا فکر میکردم که گم شده ام!
از جلوی کوچه ی بن بستی رد شدم صدای نعره نخراشیده یک نره غول آمد که به طرفم می آمد ترسیدم جیغ بزنم خوب نمیدیدمش ولی نور چراغ خیابان یک چیز رو روشن نشانم میداد
تیزی چاقوش رو !
چند لحظه حس کردم بهم زل زده بعد نا خود آگاه کیفم رو انداختم و شروع کردم به دویدن اون هم آمد به نفس نفس افتاده بودم میترسیدم نمیدانستم چی میشه تا به نظرم رسید در خانه یکی رو بزنم زدم ولی باز نکرد دومی رو زدم زنی نگاه کرد و گفت برو پی کارت حوصله دردسر نداریم و خوب شنیدم که مردی با نیشخند گفت پول که خوب میدن چرا فرار میکنی!
حالم ازشون بهم خورد سراسیمه شروع به دویدن کردم از دور مسجدی رو دیدم با خودم گفتم حتما" در مسجد بازه هر چی باشه خونه خداست دویدم به در مسجد که رسیدم دیدم بسته است در زدم هوار کشیدم کمک خواستم مردی با عصبانیت گفت: چه خبرته گفتم: میخواهم بیایم تو گفت: تعطیله!گفتم: خانه خدا تعطیله من میخواهم به خانه خدا پناه ببرم مردک با مسخرگی گفت: مگر احیاست که آمدی مسجد برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه!ولی کجا وقتی توی خانه خدا روزیم رو ندادند دیگه کجا بدهند...
آنشب .....
همکنون...
