اول راه می ری بعد می ایستی به تمام پشت سرت نگاه میکنی غمگین میشی. از این که جلوی پات رو نگاه کنی میترسی،میترسی که بری ،ولی محکوم هستی که بری و... میری
ادامه میدی ناچاری که ادامه بدی راه بری راهی که میدانی برگشت نداره تمام خاطراتت رو جا میگذاری تا بری دنبال نفر جلوییت
باز هم دارید میرید احساس میکنی تازه داری میفهمی اسارت یعنی چی میخواهی جیغ بزنی نمیتونی میخواهی بودوی، فرار کنی نمیتونی میخواهی برگردی نمیتونی ...میخواهی بمیری ولی نمیتونی ...
باز هم راه ادامه داره فقط گفتند برو نگفتند کجا برو برای چی برو چقدر برو ...فقط گفتند که برو! و تو تسلیم ناچار این فرمان میروی
اما کم کم فکر میکنی میتونی فرار کنی اگر برگشت نیست لااقل مرگ هست میتونی بمیری به اطراف نگاه میکنی سیم های خار دار رو میبینی که راه رو از صحرای آزادی جدا کرده اند تصمیم میگیری، از صف خارج میشی اولین نهیب رو بهت میزنند که صف رو بهم نریز ولی گوش نمیدی میری میدوی به سمت سیم ها ده قدمی سیم ها اولین گلوله رو حس میکنی که پات رو سوراخ میکنه دومی در قدم هشتم سومی در قدم پنجم و آخری رو زمانی حس میکنی که سیم ها رو در آغوش گرفتی!
سیم های آزادی را!
همکنون...
